کافی میکس را باز کرد و در فنجان ریخت. بخار فنجان تا چشمانش میرسید. شکل قلب در آن نمایان بود با دیدنش لپهایش مشخص شد .آن را هم زد. استکان را نزدیک دهانش برد و فوت کرد. دوستش اسامی مالکان خودروها که مردانی میانسال بودند را نشان داد. در این لحظه زن فنجان را با سرعت از دهانش دور کرد و دستش را در هوا تکان داد و گفت:«که اینطورخوشم باشه، چقدر خانم خوش خوراکه.» چند دقیقهای با دوستش صحبت کرد. از اولین روزی که در پارک با هم آشنا شدند گفتند و خندیدند که صدای ساعتدیواری حرفشان را قطع کرد. نگین بلند شد و شالش را سرش کرد. آدرس رستورانی را به دوستش داد و به شام دعوتش کرد. دستانشان را روی شانههای همدیگر گذاشتند و او با لبخند از خانه بیرون رفت. از پلهها پایین رفت اما نام آن زن جلوی چشمانش بود. سرعتش را بیشتر کرد که بچهای فرفره به دست به او خورد و روی زمین افتاد. صورت زن سفید شد. خم شد و دست بچه را گرفت و با دقت صورتش را نگاه کرد. اثری از زخم نبود. با لبخند او را بلند و تافی به او داد. باز از پلهها پایین رفت تا به ماشینش رسید. همینکه در را بازکرد صدای افتادن چیزی را شنید. کاغذ را برداشت. بعضی جاهای نوشته خطخطی بود. تا آن را خواند باد آمد و کاغذ از دستش افتاد. دوید و هر طور بود آن را در هوا قاپید. به اطراف نگاه کرد ولی جز او کسی نبود. یکبار دیگر آن را مرور کرد که باد شدیدتری آمد. شال از سرش افتاد. آن را سریع در هوا قاپید. سوار شد و ماشین به عقب برگشت. آن را در کنسول گذاشت و به سرعت از آنجا دور شد.