هوا گرگومیش بود. افسانه در اتاق را آرام باز و پسرش را صدا کرد. علی،علی. پسربچه دستش را روی بالش حرکت داد و چشمانش را مالید. مادر دوباره صدایش کرد. او بیحرکت بود. کنارش نشست و دستی در موهای فرش کشید. علی دستش را روی دست او گذاشت. چشمانش را آرام باز کرد. نفس عمیقی کشید و رو به زن چرخید. ساعت را نگاه کرد. هر طور بود بلند شد. پسربچه کمر خودش را گرفت. اخمهای علی درهم رفت. مادر با دستانی لرزان نزدیک شد و خواست لباسش را بالا بزند. پسربچه گفت که چیزی نیست و در مسابقهی فوتبال دیروز کمرش کمی ضرب دیده است. دستشویی رفت و تا میتوانست به صورتش آب زد. افسانه سفره را پهن کرد و با خنده چای ریخت. علی همینطور که لیوان را سر میکشید به او چشمک زد. زن انگشتش را روی لبان خودش گذاشت و به چشمان او خیره شد. با لبخند دستش را چرخاند. پسربچه سمت اتاق رفت و به دراور اشاره کرد. افسانه گفت: «آهان که اینطور. باشه امروز میبرمت اونجا.» علی خندید و بدنش را کش داد. بعد کیف به دست لباس و شلوارش را که پوشید به مدرسه رفت.