ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۱ دقیقه·۱۳ روز پیش

سایه‌به‌سایه

همزمان که با مردی صحبت می‌کرد به ساعت نگاه کرد و با لبخند کوچکی تلفن را قطع کرد. از چهارراه که گذشت زد روی ترمز. دستش را روی پیشانی گذاشت. عقب‌تر از او کامیونی به چپ پیچید. او هم دنده عقب زد و به همان خیابان رفت. به مجتمع پنج طبقه‌ای رسید. سریع جای ماشینی که از پارک در‌آمده بود پارک کرد. عینک آفتابی‌اش را زد و دوباره آن شماره را گرفت. زیپ کیفش را بست و پیاده شد. دزدگیر خودرو صدا کرد. سمت چپ و راست ورودی پر از گل‌های زرد و صورتی بود. مردی با کلاه لبه‌دار طوسی داشت به آنها آب می‌داد. باز آن شماره را گرفت و کمی بعد در ورودی باز شد. داخل آسانسور رفت و طبقه‌ی دوم را زد. سمت راستش کاغذی که شماره‌ای برای پرداخت شارژ ساختمان رویش نوشته شده قرار داشت. نگین انگشتش را روی بند کیف می‌زد و آرام خودش را تکان می‌داد تا اینکه بالاخره در باز شد و به سمت واحد شماره‌ی هشت رفت. زنگ را زد. زنی با موهای صاف کوتاه در را باز کرد. هر دو دست دادند و مهمان وارد شد. کیفش را روی مبل گذاشت و نشست. دوستش با فنجان داغ و کافی‌میکس برگشت. عکس زنی که برایش ارسال شده بود را در‌آورد. تقویمش را که بعضی روزهایش علامت خورده بود نشان نگین داد. جلوی هر کدام پلاک ماشینی نوشته شده بود. در بیشتر روزهای علامت خورده عنوان «سرعت غیرمجاز» و یک مورد «تصادف» به چشم می‌خورد. مهمان تا آنها را دید ابروهایش را بالا داد.

نوشته
۶
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید