بلند شد و مانتو به دست به سمت میز رفت. زیر شیشهی آن عکس مادرش بود. چند لحظه نگاهش کرد. خواست آب دهانش را قورت دهد اما نتوانست. دستش را روی سینه گذاشت. آه کشید و گفت: «کجایی؟» قطره اشکی از گونهاش روی عکس افتاد. حرکت کرد و از سرسرا پایین رفت. در هال را بست. سوار ماشین شد و قبل از رفتن به پنجرهی اتاقش زل زد. راه افتاد، صدای موتور کم بود. پایش روی گاز ثابت بود و صدای خندهی مادرش را میشنید. همینطور که میرفت باد آمد و تکه پارچهای روی شیشه افتاد. برف پاککن را زد اما پارچه به آن گیر کرده بود. کنار زد و آن را جدا کرد. روسری صورتی با خالهای سفید در دستش بود. خواست آن را آن طرف بیندازد که پشت درختی چیزی شبیه دست دید. جلوتر که رفت دختری که از بینیاش خون میآمد افتاده بود.سریع دستش را روی سینهی او گذاشت. قلبش میزد و بدنش گرم بود. به اطراف نگاه کرد. آن طرفتر زمین کشاورزی بود. موتورخانه روشن و صدای آب از چاه میآمد. اما کسی را ندید. به سرعت او را بلند و سوار کرد.پایش را محکم روی گاز گذاشت. ماشین خیلی تکان میخورد. چند قطره خون کف آن ریخت. گردوخاک همه جا را گرفت. آبپاش ماشین را زد. حالا بهتر جلو را میدید. به جاده که رسید. صدای موتور زیاد شد و عقربههای ماشین به سرعت بالا رفتند. روی لاین پرسرعت حرکت کرد. هر چند دقیقه یکبار در آینه مصدوم را میدید. در مسیر چند پرستو کنار ماشین پرواز میکردند. نور خورشید به شیشهی پشتی خورد و نورش روی صورت دختر افتاد. بوق میزد و سبقت میگرفت. یادش به نزدیکترین بیمارستان افتاد. وارد شهر که شد از کنار گذر رفت تا به آنجا رسید. سریع او را بغل کرد و داخل برد. به اورژانس رفت و پرستاران را صدا کرد. دو نفر آمدند و اسموفامیل مصدوم را پرسیدند. او را به اتاقی بردند و دکتر معاینهاش کرد. یکی از پرسنل نگین را سوالپیچ کرد اما او جوابی برای گفتن نداشت. حین معاینه دختر تکان کوچکی خورد و کارتی از جیبش بیرون افتاد. به شمارهای که در آن بود زنگ زدند. نگین در راهرو نشست. چند دقیقه بعد دو مأمور آمدند و با او صحبت کردند.داشت به آنها جواب میداد که مردی پیش آنها آمد و سراغ دختر را گرفت. وقتی جریان را فهمید از خانم تشکر کرد و پیش دکتر رفت.