ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۱ دقیقه·۱۹ روز پیش

فیک

دختر خوب به اطرافش نگاه کرد. رنگ و طرح کاغذ دیواری اولین چیزی بود که خوب به خاطر سپرد. بعد رنگ و ابعاد میز را در ذهنش ثبت کرد. با شنیدن صدای ماشین‌هایی که از آن دور‌دورها رد می‌شدند حدس‌هایی زد. داشت هر چه می‌توانست را چک می‌کرد که در باز شد. مرد نقابدار کنارش نشست. نگین تا می‌توانست خودش را از او دور کرد. بدنش می‌لرزید. رباینده به چشمان او زل زد و گفت: «همیشه اینقدر عجله داری؟. واسه ماشینم کلی خرج کردم. فکر می‌کردم دختر خوش اخلاقی هستی. آینه رو واسه قشنگی نذاشتن که. فقط حواست به جلوت بود. اگه رعایت می‌کردی اینجوری نمی‌شد.»

نگین: «از چی حرف می‌زنی؟»

رباینده: «اون شبی رو می‌گم که یهو با سرعت از پارک در اومدی. حتی معذرت‌خواهی‌ام نکردی. شنبه‌ی قبل رو می‌گم حالا یادت اومد؟»

دختر چشمانش را به چپ‌وراست چرخاند. ناگهان همه چیز یادش آمد. لبخند زد و با حالت عشوه‌آمیزی گفت: «آها حالا یادم اومد. ببخشید اون شب خیلی عجله داشتم. اگه باهات بد حرف زدم معذرت می‌خوام. اما اینا دلیل نمی‌شه منو بدزدی»

رباینده: «اتفاقا خوبم می‌‌شه، چون ازت خوشم اومده بود ولی تو با اخم جوابم دادی. حتی نذاشتی حسم رو بهت بگم.»

نگین: «اینا دوس داشتن نیست. خودتو گول نزن. دروغ می‌گی که دوسم داری‌.»

مرد سکوت کرد و کنار پنجره رفت. پاکت سیگار را درآورد و یک نخ کشید. به دختر نگاه کرد و از اتاق بیرون رفت. نگین دستانش را تکان داد اما مچش درد گرفت. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.

دختر
۰
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید