ویرگول
ورودثبت نام
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
خواندن ۲ دقیقه·۲ روز پیش

پروانه و عنکبوت

فردی با ماسک سیاه روبه‌رویش ایستاده بود. خواست فرار کند که دیگری جلویش را گرفت. محکم دستانش را گرفت. خواست دوباره جیغ بزند که آن یکی از پشت سر محکم دستش را روی دهان او گذاشت. شروع به تقلا کرد. دستانش مشت شده بود. شروع به جیغ زدن کرد اما صدایش مفهوم نبود. یک لحظه دست او را گاز گرفت و گفت: « کمک،ولم کن کثافت.» دوباره جلوی دهانش را گرفت. در ذهنش گفت: «شماها کی هستین؟ ازم چی می‌خواین؟. ولم کنین.» محکم از پشت به شکم نفر پشتی ضربه زد. تنگ روی زمین افتاد و شکست. ماهی روی فرش افتاد و بالا‌وپایین می‌پرید. در این گیرو‌دار نفر سوم آمد. انگشتش را جلوی صورتش گرفت و گفت: «هیس، داری زیادی تکون می‌خوری.» بعد دستمالی را جلوی دهانش گذاشت. چشمان نگین گرد شد و سفیدی آن خوب مشخص بود. چشمانش را بست و سرش را به چپ و راست تکان داد، اما بی‌فایده بود. باز در ذهنش گفت: «چه بلایی سرم می‌خواین بیارین؟.پول،طلا،جواهر،ماشین؟. هر چی بخواین می‌دم فقط ولم کنین.» کم‌کم حرکاتش آهسته شد پلک‌هایش داشت سنگین می‌شد. ولی باز برای لحظه‌ای آنها را باز نگه داشت. آن سه او را محاصره کرده بودند. ناگهان پاهایش شل شد. آرام روی زمین افتاد. دیگر چیزی تا بسته شدن چشمانش نمانده بود اما هنوز می‌توانست ببیند و بشنود. یکی از آن سه نفر در گوشش گفت: «شب بخیر خوشگله.» چشمان دختر بسته شد. نفر سوم دستمال را از روی دهانش برداشت و به نفر اول داد. جای رژلب رویش معلوم بود. هر سه ماسک‌ها‌یشان را درآوردند. نفر اول انگشتش را روی ردی که بر دستمال دیده می‌شد حرکت داد و لبخند مرموزی زد. سومی سرنگی از کیفش درآورد. مقداری الکل روی پنبه زد و به بازوی نگین مالید. بعد آن را تزریق کرد. چسب زخم را روی آن زد. دیگری با بست پلاستیکی دستان دختر را محکم از پشت بست و بعد پاهای او را با چسب طوسی پهنی به هم چسباند. در آخر هم تکه‌ای از همان چسب را کند و روی دهان او زد. آن را خوب فشار داد. بعد کیسه‌ی سیاهی روی سر دختر کشید. هر سه او را بلند کردند و با خود بردند. ماهی روی قالی دیگر تکان نمی‌خورد و آنجا خیس شده بود.

دختر
۸
۰
حسن اسکندرزاده
حسن اسکندرزاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید