بارت 1
شروع میکنیم. داستان ما با دختری به نام نور آغاز میشود. او مهربان و معصوم بود؛ حداقل اینگونه به نظر میرسید. اما نور زندگی دومی هم داشت. در آن زندگی، او حاکم بود. نور از کودکی بسیار باهوش بود و همین باعث شد تا خودش هنرهای رزمی را به تنهایی یاد بگیرد. او زبانهای بسیاری، از جمله روسی را نیز به تنهایی آموخت. به همین دلیل، هنگامی که نور یازده ساله بود، در راه بازگشت از جنگل و قدم زدن، صدای ناله دردی شنید. وقتی نزدیکتر شد، مردی حدوداً سی ساله را دید که به نظر میرسید مجروح است. آن مرد به زبان روسی صحبت میکرد. نور به سمت مرد رفت و او شروع به صحبت به زبان روسی کرد و گفت: "به من کمک کن و هرچه بخواهی به تو میدهم." نور نزدیک شد و به او برای بلند شدن کمک کرد و او را به کلبه چوبی کوچکی که در جنگل بود، برد. او را وارد کلبه کرد و روی کاناپه قدیمی داخل کلبه گذاشت. نور جعبه کمکهای اولیهای را که در کلبه نگه میداشت، آورد؛ زیرا گاهی اوقات هنگام تمرین خودش مجروح میشد. سپس شروع به درمان و ضدعفونی کردن زخم او کرد. پس از آن، چاقویی را آورد، آن را گرم کرد و گلوله را از شکم مرد بیرون کشید. سپس زخم را بخیه زد، چسب زخم گذاشت و کنار مرد نشست و او را تماشا میکرد، انگار کنجکاو بود. سپس به ساعت خود نگاه کرد و دید که خیلی دیر شده است. شروع به دویدن کرد تا به خانه برگردد. از جنگل خارج شد و دید که انگار همه
وقتی از جنگل خارج شد، دید که انگار همه دنبال او میگشتند. به سمت پدرش رفت و پدرش پرسید: "کجا بودی؟ چرا اینقدر دیر کردی؟" نور گفت که کنار دریاچه در جنگل نشسته بوده و متوجه گذشت زمان نشده است. پدرش که از سلامت او مطمئن شد، به همراه او به خانه رفتند. همه از اینکه او صحیح و سالم بود، آسوده شدند و سپس همه به خواب رفتند.
روز بعد، نور صبح زود بیدار شد، غذا برداشت و به سمت کلبه رفت. با دیدن او، مرد که گویا از خواب بیدار شده بود و نشسته بود، پرسید: "تو کی هستی؟" نور پاسخ داد: "من کسی هستم که جانت را نجات دادم." مرد پرسید: "چه میخواهی؟" نور گفت: "چیزی نمیخواهم." او غذا را جلوی مرد گذاشت و گفت: "بخور." سپس پرسید: "معنی کلمه 'Svet Moi' چیست؟" مرد به او نگاه کرد و گفت: "نیازی نیست بدانی." نور گفت: "من خواهم رفت." نور پرسید: "کجا میخواهی بروی؟ تو هنوز در این وضعیت هستی. کمی صبر کن تا زخمت خوب شود." او دوباره مرد را نشاند و پرسید: "آیا میخواهی بگویی که چه کسی هستی؟" نور گفت: "اسمم نور است و ۱۱ سال دارم." مرد پرسید: "چگونه مرا درمان کردی و چگونه مرا میشناسی؟" نور با آسودگی پاسخ داد: "من همه اینها را به راحتی یاد گرفتم."
مدتی سکوت کردند. سپس مرد گفت: "به نظر باهوش میآیی." نور لبخندی زد و گفت: "بله، همینطور است." پس از مدتی ماندن، نور به خانه بازگشت. روز بعد دوباره به کلبه رفت و با غذا بازگشت. مرد ناپدید شده بود، اما نامهای روی میز بود که روی آن نوشته شده بود: "از اینکه جانم را نجات دادی متشکرم." معنی کلمه "Svet Moi" [Свет мой] در زبان روسی "نور من" است.