ویرگول
ورودثبت نام
زهرا صالحی
زهرا صالحی
زهرا صالحی
زهرا صالحی
خواندن ۱ دقیقه·۱ روز پیش

روزگار

روزگار میگذرد چه بازی عجیبی دارند دقایق

این دقایق بی حوصله چه سریع از پی هم میدوند

من هنوز ماتم، مات روبه آینه ای خالی

آینه ای که روزگاری در آن عکس ما نقش می بست

افسوس؛ سایه سیاه تردید چهره ام را تار کرد

خسته ام خسته از تمام این دنیا

بزرگی این دنیا در قاب کوچک چشمانم چه متلاطم است

و تو نیستی؛نیستی تا دستانت را سایبان

نگاه خسته ام کنی تا زیر آفتاب وحشت نسوزم

شانه هایت را ستونم کنی تا زمین نخورم

پیش چشمان شقایق های دل نازک باغچه

راستی گفتم شقایق؛ تو نبودی و باد لگد کرد تمام جوانی آنها را

من گویی مال این دنیا نیستم چه تلخ

حتی تلخ تر از قهوه ای که با اصرار آن را شیرین میکردی

شعر نوتنهاییخاطرهشعر فارسی
۱
۰
زهرا صالحی
زهرا صالحی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید