آنقدر نگو که من نیامده ام
بین ما یک مرز است به بلندای شب
فاصله ی بین ما تاریکی است
نه خورشید تو به آن میتابد
نه سوسوی چراغ من روشنایی بخش است
او پر از همهمه زیستن
من چون مردابیم پر از سکوت و خموش
او همیشه ایستاده است بر بلندای شکوه
من هزاران بار زمین خورده ام
ایستاده ام در قعر نا امیدی و افسوس
لبخند او زیباست و اغواگر
نزدیک ترین چیز من به لبخند او
زخم هایست بیشمار
بین ما یک مرز است به بلندای تاریکی
نه پای او میل آمدن دارد
نه نفس های من تاب؛ تاب آوردن
نه نفس های من تاب تاب آوردن