برای یک هنرپیشه؛ صحنه بدون تماشاچی
شبیه یک صبحانه بدون نان است یا یک نان بدون پنیر
شاعری که می داند کسی نوشته هایش را نخواهد خواند یا دیوانه است یا بشدت جسور
دانشمندی که بعد از اختراع برق، برق را دوباره کشف کند
شبیه به فردی میماند که در روشنایی روز با شمع حرکت میکند
تنها چیزی که شبیه کردنش برایم سخت است؛ خودم هستم
انسانی که نه جسارت روبرو شدن را دارد و نه دیگر توان فرار
نه عجول است برای رسیدن و نه آنقدر صبور که چشم به راه رسیدن باشد
نه تاب آوری شرایط را دارد و نه رقبتی برای تغییر
حال این انسان شبیه به هیچ چیزی نیست نه نان بدون پنیر و نه دیوانه ای که در روز با شمع قدم میزند
تنهایی او نه مانند تنهایی شب است که سرانجام به صبح میرسد و نه شبیه به پرنده ای دور افتاده از قبیله خویش
ترسناک ترین قسمت وجودیم خلائی ما بین امیدواری و ناامیدی است مرزی که نه دیگر احساس درد داری و نه آنقدر سِر شدی که زخم را نفهمی
تفاوت است؛ بین آدمی که آدم باشد و آدمی که در کالبدآدمی آدمی است