
پارت ۵...
(پرش زمانی خونه ی ا/ت)
ویو ا/ت:
چون از دیدار با تهیونگ برمیگشتم اماده بودم فقط آرایشمو تمدید کردم و رو کاناپه نشستم تا ووجین زنگ بزنه
صدای در اومد در و باز کردم که ووجین با یه استایل متفاوت پشت تر وایساده بود. خواستم برم بیرون از خونه تا با هم بریم که یهو پرتم کرد داخل و درو بست.
تا به خودم اومدم منو یه گوشه کنار دیوار گیر انداخت و با دستاش راه فرارمو بست
ا/ت: این کارا یعنی چی؟
ووجین: هیچی فقط نیاز داریم عادی سازی کنیم..همین
قبل از اینکه چیزی بتونم بگم خم شد و اون گردنبندی که همیشه میگفت یادگاری مادر بزرگشه ولی هیچ وقت بهم نداده بودش رو برام بست
ویو ووجین:
خیلی وقت بود اینجوری بهش نزدیک نشده بودم ولی الان وقتش نبود برای همین عقب کشیدم و زل زدم به گردنش، الحق که بازیگر ماهری بودم
ا/ت (هول کرده): اممم خب..بریم؟
سرمو به نشانه تایید تکون دادم و رفتم سمت در ولی دم در وایسادم و دوباره نگاهی بهش انداختم و گفتم
ووجین: هنوزم خوشگلی
ا/ت: ها؟
ووجین: اره خب ..میخوای بهت ثابت کنم؟
ا/ت: ها؟ من؟ نه بابا (خنده عصبی)
رفتم سمتش و هولش دادم عقب تر
ووجین: خب بزار ببینیم..
ویو ا/ت:
هول شدم، خواستم پسش بزنم که دستاشو روی دستام حس کردم
ا/ت: ن..نه
ووجین: من درست میگم ، مگه نه؟
ا/ت: اه اره اره..
ووجین بلند شد و پیراهنشو درست کرد
ووجین: بریم
(پرش زمانی ویو داخل ماشین)
ویو راوی:
جو داخل ماشین سنگین بود، ا/ت داشت از داخل پنجره بیرون رو نگاه میکرد و ووجین تمام حواسش به جاده بود که یکدفعه ا/ت گفت:
ا/ت: تا کی قراره این بازی رو ادامه بدی؟
ووجین (اه میکشه): تا هر وقت لازم باشه
ا/ت: یه روز؟ یه هفته؟ یه سال؟
ووجین: بس کن! (دستشو محکم میزنه رو فرمون)
ویو ا/ت:
احمق بودم که قاطی بازی های این عو.ضی شدم ولی دیگه طاقت نداشتم دلم نمیخواست که بیشتر از این بازیچه دست این مرتیکه بشم
ا/ت: بزن کنار!
ووجین: دوباره شروع نکن ا/ت
با این حرفش نفس عمیقی کشیدم
ا/ت: بسه دیگه خسته شدم، من اشتباه کردم از اولشم که بهت اعتماد کردم ولی منم آدمم..
ووجین: کسی هم اینجا حقوق انسانیت رو نقض نکرده، فرض کن یکی ازت خواهش کرده که براش نقش بازی کنی..همین
ا/ت: اخه اینجوری که تو میگی من حتی مجبور میشم تهش فقط از روی نقش بازی کردن باهات ازدواج کنم، این درست نیست..تو داری برای اینکه یه وقت خودت درگیر یه ازدواج اجباری نشی زندگی من رو هم خراب میکنی.
ووجین: تحمل کردن تو هم الان دیگه کمی از تحمل کردن دختر داییم نداره
ا/ت: پس با همون ازدواج کن
ووجین( میزنه ماشین رو کنار و صورتشو سمت ا/ت میچرخونه): متوجه نیستی نه؟ اگه با اون عفر..ته ازدواج کنم مجبور میشم بخشی از سهام شرکت پدریمو به خودشو پدرش بدم
ا/ت: چرا؟؟
ووجین( دستشو عصبی میکنه تو موهاش): نقشه مامانمو داییمه که بابامو تیغ بزنن..
ا/ت: پس چرا بابات جلوشونو نمیگیره
ووجین: خیلی سادس، چون زن ذلیله
ا/ت: تو هم انگار خیلی گوش به حرف مامانتی وگرنه میتونستی خیلی راحت با این موضوع مخالفت کنی، به هر حال زندگی خودته
ووجین: به این راحتی ها هم که میگی نیست
ا/ت: امممم..
ویو ا/ت:
چند ثانیه ای به فکر فرو رفتم
ا/ت: حالا واقعا ازدواج با یه دختر دیگه راه حل آخرته؟ اونا اگه به خاطر پول بابات دارن این کارو میکنن پس حتی اگر ازدواج هم کنی بعدا یه راه دیگه پیدا میکنن
ووجین: آره ولی الان ذهنم به هیچی دیگه قد نمیده
ا/ت: از پدرت بخواه شرکتو و اموالشو به نامت بزنه..به هر حال که تو وارثی..
ووجین: قبول نمیکنه
ا/ت: خب پس به جاش بگو مشکل داری و نمیتونی ازدواج کنی
ووجین: مشکل؟
ا/ت: مشکل فیزیکی دیگه..از اون لحاظ..
ووجین (عصبی میشه): من؟ من مشکل فیزیکی دارم؟؟! به غرورم بر خورد..
ا/ت: از من گفتن بود، اصلا بگو منم به خاطر همین موضوع ولت کردم..
ویو راوی:
قبل از اینکه ووجین چیزی بتونه بگه ا/ت از ماشین میزنه بیرون و راهشو میگیره و میره، ووجین میخواد بره دنبالش ولی مکثی میکنه و تصمیم میگیره راه حل ا/ت رو امتحان کنه پس ماششین رو دوباره روشن میکنه و میره.