ویرگول
ورودثبت نام
Infinity13
Infinity13
Infinity13
Infinity13
خواندن ۷ دقیقه·۱ ماه پیش

Mine

ویو تهیونگ:

یه روز بارونی دیگه مثل همیشه بعد از ساعت اداری به کافه مورد علاقم، نزدیک شرکت رفتم. نمیدونم چرا بقیه از هوای بارانی خوششون میاد مگه به غیر از اینکه موش آبکشیده میشی بعدش چیز دیگه ای هم داره؟ تو همین فکر و خیال ها بودم که سفارشم رسید. از گارسون تشکر کردم و به لیوان قهوه جلو روم خیره شدم، خسته تر از اون بودم که حتی بخوام استکانو بردارم و سر بکشیم ولی در یک لحظه همه خستگیم در رفت و اون، اون زمانی بود که صداش به گوشم رسید. دورو برم و نگاه کردم، دنبال صاحب صدا میگشتم که چند تا میز اون ور تر صورتشو دیدم. خودش بود... هنوز همون قدر چهرش معصوم بود..هنوز چشماش میدرخشیدن...هنوز صداش از صدای لالایی مادرم هم برام نرم تر و دلپذیر تر بود ولی! اون .. اون پسره کی بود رو به روش؟ آهی کشیدم و بهشون خیره شدم ، کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد فقط میتونستم با حسرت به خاطرات گذشتمون فکر کنم چون حتی مطمئن نبودم اون کوچولو منو به یاد بیاره:)

فلش بک

ویو راوی:

توی پرورشگاه غوغایی بود، همه میگفتن قراره یه دوست جدید به بچه ها اضافه بشه، یه پسر ۸ ساله که به تازگی همه اعضای خانوادشو تو یه تصادف از دست داده.

ویو تهیونگ (۸ ساله):

چند روزی بود نمیفهمیدم داره چه اتفاقاتی دورو برم میفته فقط مامورا بهم میگفتن قراره خانواده جدیدی پیدا کنی ولی من نمیخواستم..من دلم برا مامان خودم تنگ شده بود. داشتم گریه میکردم که دستمو کشیدن بردن داخل یه جایی مثل یه مدرسه.

خانم لی (یکی از کارکنان پرورشگاه): خوش اومدی پسر گلم.

خانمه جلو پاهام زانو زد و بازو هامو گرفت و منو به خودش نزدیک تر کرد

خانم لی: از الان به بعد اینجا خونه توعه و من خانم لی هستم از این به بعد منو بقیه همکارام اینجا از تو مراقبت میکنیم.

نزاشتم حرفاشو ادامه بده که با صدای بغض دار گفتم

تهیونگ: ولی من مامانمو میخوام

خانم لی بهم لبخندی زد و سرمو نوازش کرد

خانم لی: مامانت تو رو سپرده به ما و رفته یه مسافرت دورو دراز پس گریه نکن و بیا بریم داخل تا به دوستات معرفیت کنم

میخواستم چیزی بگم که دستمو گرفت و منو به سمت ساختمان اصلی برد. وقتی وارد شدیم کلی بچه با چشماشون زل زده بودن به من

خانم لی: خب بچه ها اینم از دوست جدیدتون،( به تهیونگ نگاه کرد)خودتو معرفی کن بهشون

تهیونگ (زمزمه کردم) : ت..ت.ته..تهیونگ

خانم لی: خب تهیونگ الان وقت ناهاره و میتونی با بچه ها بری بشینی تا غذا سرو بشه

خانمه دستمو رها کردم و از سالن خارج شد و من موندمو و یه عالمه چشم که به هم زل زده بودن، نگاهی بهشون انداختم یه سری هاشون هم قدم بودن و یه سری ها خیلی کوچیک و یه سری ها هم بهشون میخورد نوجوون باشن، با نگاه های کنجکاو و سردشون لرزه ای به جونم افتاد میخواستم پا به فرار بزارم که یکی از همون بچه ها که بهش میخورد از بقیه بزرگ تر باشه از پشت لباسمو گرفت

پسره: کجا کوچولو، مگه نشنیدی خانم لی چی گفت؟ (پسره روب بچه ها) زود باشن برین سمت سلف

بعد خودش منو مثل یه تیکه آشغال بالا گرفت و رفت سمت سلف و یه گوشه منو کنار خودش نشوند.

ظرف غذا ها که جلومون قرار گرفتن همه مثل وحشی ها حمله ور شدن به غذاهاشون و همهمه شروع شد

من همین جوری دست به سینه نشسته بودم و بقیه و نگاه میکردم که اون پسره باز زد پشت گردنم

پسره: بخور دیگه وگرنه بعدا چیزی گیرت نمیاد که بخوری

چاپاستیک فلزی کنار ظرف غذا و برداشتم و تا خواستم لقمه اولو بزارم تو دهنم یهو صدای زمزمه بچه ها رو شنیدم

بچه ۱: شنیدم تازه مادر پدرشو از دست داده

بچه ۲: اره الان حتما خیلی ناراحته دلم براش سوخت

بچه ۱: خودشم باید تو اون تصادف میمرد اینجوری برا خودشم بهتر بود

بچه۳: حتما بچه ننر بوده..این چی میفهمه ما چی میکشیم اینجا

با شنیدن حرفاشون قلبم به درد اومد..تصادف؟ مگه نگفتن اونا رفتن مسافرت؟ مغزم هنگ کرد و اشکام سرازیر شد. پسره کنارم میخواست یه چیزی بگه که بلند شدم و دوییدم به سمت حیاط.

یه گوشه رو چمن ها زیر یه درخت نشستم و تا میتونستم گریه کردم..چند دقیقه ای گذشت مداد و دفترچه ی کوچیکی که تو جیبم داشتم و دراوردم و شروع کردم به نقاشی کشیدن چون تفریح مورد علاقم بود و بابا همیشه بهم میگفت وقتی بزرگ بشم برا خودم استادی میشم تو نقاشی، همین جوری سعی کردم چهره مامان و بابارو به یاد بیارم و بکشم که یهو صدایی از پشت سرم شنیدم، وقتی صورتمو برگردوندم یه دختر بچه با چشمای گرد از پشت درخت بهم نگاه میکرد

ا/ت (با صدای بچگونه و نازک): چی میکشی؟

میخواستم بهش چشم غره برم ولی فقط نادیدش گرفتم و به نقاشی کشیدن ادامه دادم

ویو ا/ت(۶ ساله):

وا دیوونس؟ پریدم روبه روش و با صدای بلد دوباره گفتم

ا/ت: گفتم چی میکشی؟؟

باز بهم توجه نکرد برا همین کنارش نشستم و سرمو بردم جلو تر تا دفترچهشو ببینم

ا/ت: این کیه؟؟ چه خوشگله..

این دفعه با دستش هلم داد عقب

ویو تهیونگ:

چرا همه اینجا یه جورین، دختره ی کنه

ا/ت: تو لالی؟

با این حرفش عصبی شدم

تهیونگ: نخیرم!

ا/ت: پس چرا هیچی نمیگی؟.

تهیونگ: مامانمه..خیالت راحت شد؟

ا/ت: مامانت؟ تو مامان داری؟

یه لحظه با سوالش تو فکر فرو رفتم

تهیونگ: نمیدونم

ا/ت: ولی من مامان ندارم. حداقل تو نمیدونی..

تهیونگ: اینجا..

ا/ت: اینجا اکثرا مامان نداریم ولی یه سری ها دارن

سرمو به نشونه اینکه فهمیدم تکون دادم

ا/ت: ولی اصلا ناراحت نباشا شنیدم خانم لی میگفت مامانت الان تو بهشته! جاش از ما هم بهتره

تهیونگ: اینطور فکر میکنی؟

ا/ت: منم میخوام برم بهشت

با این حرفش خندم گرفت این بچه حتی نمیدونست داره درمورد چی حرف میزنه

(پایان فلش بک)

ویو تهیونگ: همین جوری داشتم خاطرات اون زمانو مرور میکردم که متوجه شدم ا/ت و اون مرده از جاشون بلند شدن. نمیدونستم چرا ولی خیلی دلم میخواست بدونم اون دیگه کیه. مرده رفت که حساب کنه منم از جام بلند شدم بدون اینکه حتی به قهوم دست بزنم رفتم تا منم حساب کنم، وقتی رسیدم از پشت مرده رو قشنگ نگاه کردم که یهو برگشت

مرده: اه..ببخشید میتونم رد شم؟

لبخندی تحویلش دادم و یه قدم عقب کشیدم تا رد بشه، خیلی بی دلیل رو مخم بود. از کنارم با خونسردی رد شد و رفت طرف ا/ت و دستای ا/ت رو گرفت و از کافه خارج شد.

گارسون: چیزی نیاز داشتید؟

با صداش به خودم اومدم دیدم دستامو مشت کردم، سعی کردم عادی رفتار کنم

تهیونگ: حساب من چقدر میشه؟

بعد از اینکه پرداخت کردم رفتم سوار ماشین شدم و رفتم طرف خونه.

(پرش زمانی تو خونه)

ویو تهیونگ:

رو تخت نشسته بودم و البوم عکسامو چک میکردم از هر ۱۰ تا عکسی که اون روزا تو پرورشگاه با بچه ها انداخته بودم توی ۹ تاش ا/ت حضور داشت، مثل خواهر کوچیکم بود برام ولی حالا  از هفت پشت غریبه هم براش غریبه ترم. اعصابم خورد شد البومو انداختم اون ور و دراز کشیدم سعی کردم بخوابم ولی ذهنم درگیر اون دختر بود، چرا؟ نمیدونم .. دفعه قبل هم همین جوری یهویی وارد زندگیم شد، اون دفعه از پشت درخت. ایندفعه از چند تا میز اون ور تر.

بی حوصله گوشیمو برداشتم، هنوز با چند تا از بچه های پرورشگاه در ارتباط بودم..میخواستم ایدی ا/ت رو هر جور که شده پیدا کنم

(چند ساعت بعد)

بلاخره ایدی ا/ت رو از یکی گرفتم.

[تو چت]

تهیونگ: چطوری کوچولو؟

ا/ت: ببخشید شما؟

تهیونگ: بیشتر فکر کن..تا جایی که من یادم میاد تو باهوش تر از این حرفا بودی

ا/ت: لطفا مزاحم نشید آقا من خودم دوست پسر دارم

تهیونگ: اون یارو درازه ها؟

ا/ت: به شما چه اصلا!

تهیونگ: یعنی صفحمو چک کردی دیدی من مردم ولی متوجه نشدی کیم؟؟

ا/ت: شما؟

تهیونگ: داداشتم نامرد

ا/ت: من داداش ندارم، لطفا مزاحم نشید وگرنه بلاک

تهیونگ: تهیونگم خ.ره

ا/ت: شوخی قشنگی نبود

تهیونگ: چرا باور نمیکنی؟

ا/ت: واقعا؟ تهیونگی؟

(تهیونگ یه عکس سلفی از خودش براش میفرسته)

ا/ت: عرررررررر تههههههه

ویو تهیونگ:

وقتی دیگه باور کرد خر ذوق شدم

[تو چت]

تهیونگ: خیلی پیر شدم ها؟

ا/ت: نه بابا هنوزم هیونگ جذاب خودمی

تهیونگ: تا یه دقیقه پیش که مزاحم بودم..چی شد پس؟

ا/ت: ببخشید دیگه حالا🫠

تهیونگ: ولی خوشم اومد، هر کی مزاحمت شد همین جوری باهاش رفتار کن

ا/ت: چشم قربان

تهیونگ: هار هار بامزه:)

ا/ت: هیونگ بیا هم دیگه رو ببینیم!

تهیونگ: چرا که نه..لوکیشن میفرستم برات

ا/ت: فردا ساعت ۶ غروب خوبه؟

تهیونگ: اهوم..اوکیه

ا/ت: میبینمت

ویو تهیونگ:

عین ندید بدید ها بالا پایین میکردم رو تخت..میخواست منو ببینه..ههااااااا

ویو ا/ت:

باورم نمیشد. دلم براش خیلی تنگ شده بود.

تو حال خودم بودم که صدای ایفون به صدا در اومد رفتم درو باز کردم، ووجین بود (دوست پسر ا/ت)

تهیونگmine
۹
۱
Infinity13
Infinity13
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید