
پارت ۲
ا/ت: این موقع شب اینجا چیکار میکنی؟ بیا تو.
ووجین اومد داخل و ولو شد رو کاناپه
ووجین: هیچی گفتم بیام بهت یاداوری کنم که فردا قرار ملاقات با خانوادم داری و چند تا چیز و باهام هماهنگ کنیم.
وقتی اینو گفت تازه یادم افتاد چه اشتباهی کردم
ا/ت: اخ اخ اخ یادم رفته بود
ووجین: برا همین اومدم چون میدونستم ذهنت از ذهن ماهی هم بد تره
ا/ت: اخه من به هیونگ گفتم فردا میرم به دیدنش
با این حرفم ووجین بلند شد صاف نشست رو به روم
ووجین: هیونگ دیگه کیه؟
ا/ت: داداشمه یعنی برادر بزرگ تر دیگه
ووجین: ولی تا جایی که من یادم میاد تو تا یه سنی پرورشگاه بودی و خانواده ای که به سرپرستی گرفتنت بچه نداشتن..نکنه داداش داشتی قبلا و الان پیداش کردی؟
ا/ت: نه نه..مثل داداش بزرگ تر میمونه برام. از بچه های پرورشگاهه
ووجین: خب پس میتونی قرارو کنسل کنی
ا/ت: اخه..
ووجین: اخه نداره..نکنه میخوای من به مامانم بگم دوست دخترم با یه مرد دیگه قرار داشت نیومد؟
ا/ت(چشم غره رفت): بگو مریضه..سرما خورده..
ووجین: واقعا الان اون مرده و ترجیح دادی به من؟
ا/ت: چرا اینقدر دراماتیکش میکنی..فقط خیلی ساله تهیونگ رو ندیدم همین
ووجین: پس اسمش تهیونگه؟ به هر حال فردا نه پس فردا ببینش..تو که این همه سال ندیدیش یه روزم روش
ا/ت: اخه بهش قول دادم
ووجین: تو به منم قول داده بودی!
ا/ت: اگه الان بزنم زیر حرفم فکر میکنه دارم الکی ازش دوری میکنم
ووجین: پس اگه من اشتباه برداشت کنم چی؟ ایراد نداره؟
ا/ت: تو منو خوب میشناسی..
ووجین: نه متاسفم من این ا/تی که جلوم وایساده رو دیگه نمیشناسم
ا/ت: الکی جو نده
ووجین: خودتم خوب میدونی که قرار فردا با خانوادم چقدر برام مهمه! چون تو برام مهمی ا/ت
ویو ا/ت:
نمیدونستم چی باید بگم پس فقط سرمو تکون دادم و حرفشو تایید کردم
ووجین: خب خوبه پس حالا چند تا چیزو با هم مرور کنیم..اگه ازت پرسیدن شغلت چیه؟ چی میگی؟
ا/ت: طراح داخلی ساختمان
ووجین: آفرین! اهل کجایی؟
ا/ت: سئول
ووجین: خانوادت کجان و سطح اجتماعیشون؟
ا/ت: اونا در حال حاضر تو بوسانن و پدرم صاحب یه برند معروف مواد غذاییه
ووجین: خواهر و برادر؟
ا/ت: تک فرزندم
ووجین: پرورشگاهی هم که نبودی..افرین..پس حله
ویو ا/ت: با حرفاش خون تو رگم جوشید، درسته خودم از اول قبول کرده بودم باهاش راه بیام چون خانوادش سخت گیرن ولی واقعا دیگه تحمل نداشتم
ا/ت: ولی خودتم خوب میدونی همش دروغه! من طراحی داخلی نخوندم و رشتم گرافیکه از طرفی من اهل سئول نیستم چون اصلا نمیدونم اصالتم به کجا برمیگرده، تک فرزندم نیستم چون اصلا بچه مامان بابام نیستم! و بابا و مامانمم سطح اجتماعیشون متوسطه..
ووجین(آهی کشید): میدونم میدونم ولی قرار بود اینا رو بهشون نگی وگرنه نمیزارن من باهات ازدواج کنم
ا/ت: بعدش که چی ؟ بلاخره که میفهمن همش دروغه
ووجین: وقتی که دیگه زنم بشی اهمیتی نداره چون دیگه کاری از دستشون بر نمیاد
ا/ت: اونوقت دیگه من چجوری میتونم تو روی خانوادت نگاه کنم؟
ووجین: چیه؟ تا دیروز که اوکی بودی با این موضوع. حالا که قرارت با اون مرده به هم خورده پاچه میگیری؟
ا/ت: درست حرف بزن! ربطی به اون نداره فقط دارم به این فکر میکنم که تو من واقعی رو قبول نداری..
ووجین: یعنی چی؟
ا/ت: خب اخه اگه واقعا منو به خاطر خودم دوست داشتی که سعی نمیکردی هویت جدیدی برای من بسازی بلکه همین جوری که هستم با افتخار ازم حمایت میکردی در برابر خانوادت.
ووجین: فیلم زیاد میبینی نه؟
ا/ت: میدونی چیه؟ دیگه خستم از دروغات..از خونه من برو بیرون
ووجین: داری باهام کات میکنی؟؟ (بلند شد وایساد)
ا/ت: تو اینجوری بهش فکر کن
ووجین: بعدا پشیمون میشی از این کارات
ا/ت (با داد): گم.شو!
ووجین: باشه میرم ولی قبل از اینکه برم..باید به عرضت برسونم که تو درست میگی..من میخواستم باهات ازدواج کنم. نه برای اینکه دوستت داشتم و اینا بلکه برای اینکه تن به ازدواج اجباری ندم.
بعد از این حرفش ووجین از خونه خارج میشه و درو پشت سرش میکوبه...