
پارت ۷
(پرش زمانی)
ویو ا/ت:
یه هفته ای میشد که هر روز تهیونگ برای صرف ناهار میومد پیش ما غذا میخورد ولی کلمه های زیادی بینمون رد و بدل نمیشد هر چند خیلی خوب تونسته بود تو دل همه همکارام جا باز کنه و بیش تر با اونا گرم میگرفت ولی بعد از ناهار سریع میرفت تا به کارهاش برسه، از طرفی از آخرین دیدارم با ووجین خیلی وقت بود که میگذشت و یه مقداری نگرانش بودم، که قضیه خانوادش خوب پیش رفته؟ یا مجبوره تن به ازدواجی بده که نمیخواد..ولی بازم نمیتونستم بهش زنگ بزنم..غرورم اجازه نمیداد
اینقدر این هفته ذهنم درگیر نادیده گرفتنای تهیونگ و ووجین نسبت به خودم بود که نتونسته بودم خیلی مفید رو کارم تمرکز کنم پس امروز که بلاخره اخر هفتس میتونم یه نفس راحت بکشم:)
ساعت ۱۱ صبح جمعه بود که تصمیم گرفتم که برم بیرون برای خودم قدم بزنم، یه دست لباس ورزشی آبی آسمانی پوشیدم با یه تیشرت سفید زیر سوییشرتش و یه اسکارف سورمه ای بستم به موهام و بعد از اینکه ضد افتاب بزنم قمقمه مو برداشتم و زدم بیرون..
(داخل پارک)
نفس نفس میزدم، به ساعتم نگاهی انداختم، ۲۰ دقیقه ای بود که داشتم همین جوری می دویدم دور پارک ولی به این زودی کم اوردم، لنگان لنگان و نفس نفس زنان به سمت نیمکتی در نزدیکی رفتم تا نفس تازه کنم..حواسم نبود که از قبل یه اقایی با استایل ورزشی اون ور نیمکت نشسته برای همین بلند بلند شروع کردم حرف زدن
ا/ت: آخیششش سبک شدم.
دستی به صورتم کشیدم و یه قلوپ آب خوردم
....: دخترم حالت بهتر شد؟
سرفه ای کردم و به سمت منبع صدا سرمو چرخوندم و دیدم آقایی که اونجا نشسته بودن از قبل و بهشون میخورد تو دهه ۵۰ یا اوایل دهه ۶۰ زندگیشون باشن دارن با چشای نسبتا مهربونشون نگام میکنن.
ا/ت: امم ممنون بهترم
آقا: بیا اینو بگیر با شکم خالی نباید ورزش کنی
بعد شکلاتی بهم تعارف کرد و منم با لبخندی ازشون شکلاتو گرفتم.
ا/ت: ممنون
آقا (خیره شده بود): به نظر عادت به دوییدن نداری..هنوز نفست نیومده سر جاش
ا/ت: امم خب من زود تنگ نفس میشم
آقا(روشو برگردوند با تاسف): شما جوونای امروزی همتون همینید، من تو سن شما بنیه ای داشتم که الان از هر ۵۰ تاتون یه نفرتونم ندارید
لبخندی زدم
ا/ت: سبک زندگی ها خیلی مزخرف شده، ولی من بیماری ژنتیکی دارم
آقا: حتما از طرف مادریت بوده (نیشخند)
ا/ت: اوه شما طرفتار مرد سالاری هستید نه؟ (خنده)
آقا: مگه اشتباه میگم؟
ا/ت: نمیدونم..شاید اره شاید نه..
متوجه شدم آقاعه داره کنجاوانه نگاهم میکنه انگار که متوجه نشد من چی گفتم که خنده ای کردم و گفتم.
ا/ت: آخه من تو شیر خوارگان و بعدشم تو پرورشگاه بزرگ شدم..هر چند فرقی نمیکنه که از کدومشون این بیماریه تنگی نفسمو به ارث بردم چون به هر حال در کنارش به خاطر اونا بوده که من اینقدر خوشگلم دیگه..مگه نه؟
آقا (با سر تایید میکنن و لبخند میزنن): درسته درسته، زیبایت منو یاد خانم مرحومم میندازه..
ا/ت: خدا حرمتشون کنه
آقا: ممنون دخترم..هر چند زود رفت ولی همیشه در کنارم احساسش میکنم
لبخندی زدم
ا/ت: عشق شما به ایشون ستودنیه
آقا: خجالتم نده.
خواستم چیزی دیگه ای بگم که از جاشون بلند شدن و دستاشونو تو جیباشون کردن
آقا: من دیگه باید برم..امیدوارم بازم ببینمت، دخترم
ا/ت: مراقب خودتون باشید
سری تکون داد و قدم زنان دور شد، میتونستم احساس کنم که بعد از اینکه درباره زنش حرف زدیم کلا به هم ریخت، بنده خدا دلم براش سوخت..
سرمو روب آسمون گرفتم و نفسی تو ریه هام کشیدم و ذهنمو آروم کردم قبل از اینکه به سمت خونه برگردم.
(پرش زمانی، ساعت ۱ ظهر )
از وقتی برگشته بودم با همون لباسا و با بدنی عرقی رو کاناپه دراز کشیده بودم، نمیدونم چم شد..رفتم بیرون که هوا بخورم بیشتر ذهنم درگیر اون آقاعه و حرفاش شد..یعنی اینقدر زنشو دوست داشت که میگفت با اینکه زود از پیشش رفته بازم دلتنگشه؟ حرفاش منو یاد ووجین مینداخت..اگه ووجین و دیگه نتونم ببینم چی؟ درسته اون آدم درستی نبود ولی به هر حال خاطرات خوشی ازش داشتم، پس تصمیممو گرفتم و شمارشو بلاخره گرفتم..
چند تا بوق خورد تا بلاخره صداشو از اون ور خط شنیدم
ووجین (خواب آلود): کیه وسط ظهری!
ا/ت: منم، (کمی مکث) ا/ت
انگاری که تعجب کرده باشه چند ثانیه ای چیزی نگفت و بعد از صاف کردن صداش ادامه داد
ووجین: کاری داشتی؟
ا/ت: اممم خب..گفتم ببینم اوضاعت چطوره
ووجین: خوبم..و اگه نگران اون قضیه ای باید بگم نقشت گرفت
ا/ت: یعنی چی؟
ووجین (نیشخند): یعنی اینکه داییم الان فکر میکنه اگه من با دخترش ازدواج کنم اون دیگه نمیتونه صاحب نوه ای بشه و میگه دخترش حیفه
نتونستم جلو خندمو بگیرم
ووجین: هوی.
ا/ت: آخ ببخشید فقط جالبه که دروغتو بدون چون و چرا پذیرفتن
ووجین (خندید): باید میومدی چهره مامانمو میدیدی بنده خدا الان فکر میکنه نسلشو به آتیش کشیدم
ا/ت: خوشحالم که از دستشون راحت شدی
ووجین: راحت شدم؟ مامانم کچلم کرده تو این چند وقته..میگه باید بری دکتر
ا/ت: به اینجاش فکر نکرده بودم
ووجین: بیخیال، تو دیگه نگران نباش. من دیگه اذیتت نمیکنم..قول میدم
ا/ت: برای این زنگ نزده بودم
ووجین: دروغگو..نگو که فقط کنجکاو بودی..فضول
ا/ت: فقط..دلم برات تنگ شده بود..همین
ووجین(لبخند زد پشت گوشی): ا/ت من..من اونقدرایی هم که فکر میکنی آدم کثیفی نیستم..
ا/ت: اره فقط یه چند وقتی با یه بدبختی مثل من بازی کردی همین
ووجین: اون حرفایی که زدم..از ته دلم نبود حتی اگه درست بودن
ا/ت: به هر حال..ما که کات کردیم فقط..میخواستم بهت بگم که بیا با هم در ارتباط بمونیم..به عنوان دوست
ووجین: اگه تو مشکلی نداری من از خدامه
ا/ت: قبوله
ووجین: اوک..ممنون که لطف کردی
ا/ت به خودم لطف کردم..تو هوامو داری..مگه نه؟
ووجین: اهوم..تا آخرش
ا/ت: خب..به امید دیدار
ووجین: مراقب خودت باش
ا/ت: همچنین
و قطع کردمو نفسی راحت کشیدم