دیشب با اینکه باید زود میخوابیدم و صبح کارهای زیادی داشتم، اما همپای «کارون»که کنار «شیده» نشست و داستانش رو گوش داد، من هم چشم سپردم به دانه کشیدن کلمات ِ « کوچه ابرهای گمشده». و مگر داستان نباید جوری نوشته شود که مثل مشت به سر ِ خواب آلود خواننده بزند؟
نوشتن از خوانده ها، همیشه برام سخته. چون واقعا نمیدونم از کجا باید شروع کنم؟ و اصلا برای چی باید بنویسم؟ یا نوشته من درباره نوشته یه آدم دیگه باید چجوری باشه؟ دوست دارم ردِ جواب این سوال ها در بین بخش های از همین کتاب پیدا کنم. اونجا که بین دست نوشته های یک نویسنده بی نام، شخصیت اصلی شروع میکنه به گشت و گذار و در جایی از این صفحات نویسنده از این میگه که من دنبال این هستم که حس و حال لحظه رو در جملات زنده کنم، نه صرف اینکه اونها رو توصیف یا تشریح کنم.
حالا شاید من هم دنبال یه راهی میگردم تا اون حسی رو که از کتاب گرفتم به یه تجسم قابل لمس دربیارم. کار سادهای هست؟ هرگز. چون زبان از جایی به بعد اون قدرت حسی رو شاید نداشته باشه. چون معنای حسی کلمات بر تجربیات پیشین هر شخص به تنهایی تکیه میکنن. مثل اینکه بگم شیرین در ذهن من یک جور تبادر حسی داره، ولی میتونه در ذهن دوستم یک تبادر دیگه داشته باشه.
حالا حسی که من از بین کلمات این داستان گرفتم، شبیه حس ِ غریب ِ تکرار یا بازآفرینی ِ یک اتفاق کابوس وار در گذشته است که مدام در زندگی حال تکرار میشه. این جمله پیشین به نظرم عصاره و چکیده داستانی هست که درباره اش صحبت میکنم. گذشته هایی که کم کم تبدیل میشه به خواب هایی که یک زمانی دیدیم و حالا در بیداری اونها رو باز به تکرار میبینیم، جوری که زندگی حال شبیه به یه چرخه تکراری از گذشتهای مشخص شده میشه. انگار چیز جدیدی در زندگی اتفاق میوفته و هر اتفاقی در حال بازآفرینی خودش در ذهن ماست. و حالا اون چیزی میتونه در خواب و خیال ما اتفاق افتاده باشه، یا زندگی ما تصویر آینهای از خواب های کس ِ دیگه باشه.
مرز عجیبیه به نظرم. یه جایی که آدم قدرت تشخیص خودش رو از دست میده و مجبوره بارها و بارها یه تجربه رو بازآفرینی کنه در ذهنش ، و حتی قرار نیست با این خلق دوباره اون چیز ابعاد واقعی خودش رو نشون بده.گاهی این تکرار شک رو بیشتر و بیشتر میکنه که نکنه واقعا اون چیزی که واقعا خیال میکنیم اتفاق افتاده فقط یک رویا بوده یا کابوس؟ و از کجا معلوم که مسیر جریان اتفاقات نه از بیرون به درون، که برعکس باشه؟و اون چیزی که میبینیم یا دوست داریم ببینیم در واقع بازسازی ذهن از تخیل باشه و بس؟
دوست داشتم با این کلمات اون حسی رو بنویسم، یا سعی کنم بنویسم، که از این داستان گرفتم. و میدونم از اون کتاب های هست که به این راحتی دست از سرم برنمیداره، و اون خطی که میخواد رو روی لوح ذهن من کشیده و این خط مثل رد پای کف ِ پوتین رنگی بر دیوار ِ یک کوچه قدیمی تا سال های سال باقی میمونه.

داستان رو رو نشون میده داستان رو نوشته رو میده و.