𝖾𝗋𝖿︎𝖺𝗇︎·۱ سال پیشآخرین آرزوبالهایم زخمی بودند؛ در حال سقوط بودم، آرام و بیصدا، رو به دریای بیرحم. خستگی تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود، پلکهایم سنگین، نگاه خمار، و…