ویرگول
ورودثبت نام
مجید دادروش
مجید دادروشیک شهریور ماهی کاملا باوقار وکاریزما هستم
مجید دادروش
مجید دادروش
خواندن ۱ دقیقه·۲ روز پیش

روزی که گوشیم خاموش شد !

اگه ده سال پیش به من می‌گفتن یه روزی آدم‌ها بدون غذا چند ساعت دوام میارن ولی بدون اینترنت نه، احتمالاً می‌خندیدم.

اما چند وقت پیش یه اتفاق افتاد که باعث شد نظرم عوض بشه.

همه چیز از یه صبح معمولی شروع شد.

از اون صبح‌هایی که قبل از باز شدن کامل چشم‌هات، دستت میره سمت گوشی.

نه برای کار مهم.

نه برای تماس ضروری.

فقط برای اینکه ببینی دنیا توی این چند ساعت خواب تو چه خبره.

گوشی رو برداشتم.

دکمه پاور رو زدم.

هیچی.

دوباره زدم.

بازم هیچی.

شارژر رو وصل کردم.

بازم هیچی.

گوشی مرده بود.

کاملاً مرده.

اولش خونسرد بودم.

گفتم خب، نهایتاً تا عصر درستش می‌کنم.

اما نمی‌دونستم قراره عجیب‌ترین روز چند ماه اخیرم شروع بشه.

اولین چیزی که فهمیدم این بود که من حتی شماره هیچ‌کس رو حفظ نیستم.

یعنی اگر آخرین بازمانده زمین هم می‌شدم، نمی‌تونستم به کسی زنگ بزنم!

بعد متوجه شدم هر پنج دقیقه یک بار ناخودآگاه دستم میره سمت جیبم.

گوشی نبود.

ولی مغزم هنوز باور نکرده بود.

انگار یه عضو خیالی پیدا کرده بودم.

مثل وقتی که بعضی‌ها بعد از قطع عضو هنوز احساس می‌کنن اون عضو وجود داره.

من هم هنوز احساس می‌کردم گوشی توی جیبمه.

ظهر که شد تصمیم گرفتم برم بیرون.

بی‌هدف.

فقط برای اینکه کمتر به گوشی فکر کنم.

توی پارک نشسته بودم که یه چیز عجیب دیدم.

آدم‌ها کنار هم نشسته بودن ولی با هم نبودن.

هر کدوم داشتن به یه صفحه خیره می‌شدن.

دو نفر روی یه نیمکت بودن اما انگار چند کیلومتر از هم فاصله داشتن.

یه خانواده کنار هم غذا می‌خوردن ولی سکوت عجیبی بینشون بود.

هر چند دقیقه فقط صدای نوتیفیکیشن‌ها شنیده می‌شد.

اون لحظه یه سؤال توی ذهنم شکل گرفت:

آخرین باری که بدون عجله به آسمون نگاه کرده بودیم کی بود؟

آخرین باری که بدون گرفتن عکس، از یه منظره لذت برده بودیم کی بود؟

آخرین باری که یه لحظه رو فقط زندگی کرده بودیم، نه ثبت؟

نمی‌دونم.

شاید خیلی وقت پیش.

شاید هم یادمون رفته.

داستانروایت داستانیتفکر
۰
۰
مجید دادروش
مجید دادروش
یک شهریور ماهی کاملا باوقار وکاریزما هستم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید