بعضی وقتها دلم میخواست درد را مثل یک نخِ اضافه از پارچهی زندگیام بکنم و دور بیندازم؛ ولی هر بار که دست بردم به این نخ، فهمیدم درد، تار و پودِ جدا نشدنیِ همین پارچه است.
جدا کردنش نهتنها غیرممکن است، بلکه مخرب هم هست؛
انگار اگر زورکی بخواهی درد را حذف کنی، در واقع داری به خودت آسیب میزنی، نه به درد در حقیقت یعنی برای درد، زیادی تره خرد کردهای.
در تمام این مدت خوب فهمیدم زندگی، بهخودیِخود یک جور رنج کشیدن است.
ثروتمند بهخاطر ثروتش در رنج است، فقیر بهخاطر فقرش.
آدمِ بیخانواده رنج میکشد چون خانواده ندارد، و آنکه خانواده دارد، بهخاطر همان خانواده در رنج است.
کسی که عاشق است، یک جورِ خاصی در رنج است،
و کسی که هرگز عشق را تجربه نکرده، در حسرتِ جرعهای عشق میسوزد.
یکجورهایی انگار «انتخابِ نوعِ درد» با ماست، نه «داشتن یا نداشتنِ درد»…
نمیدانم ربطِ مستقیم به این حرفهایم دارد یا نه،
اما صادق هدایت یک جملهای دارد که سالهاست تهِ ذهنم لانه کرده:
«اندوه که از حد بگذرد، جایش را میدهد به یک بیاعتناییِ مزمن و دیگر مهم نیست بودن یا نبودن، دوست داشتن یا نداشتن. آنچه اهمیت دارد، یک کشتار خوفناکِ حسی است که دیگر تو را به واکنش نمیکشاند… و در آن لحظه، در سکوت، فقط نگاه میکنی و نگاه…»
گاهی با خودم فکر میکنم:
من در کدام نقطهام؟
هنوز در مرحلهی «درد کشیدن و تقلا» هستم،
یا به آن «بیاعتناییِ مزمن» رسیدهام که دیگر هیچچیز تکانم نمیدهد؟
راستش را بخواهید،
از این کشتارِ آرامِ حسها بیشتر میترسم
تا از خودِ درد.
شما چطور؟
بیشتر از درد میترسید، یا از لحظهای که دیگر هیچ چیز برایتان مهم نیست؟
