باسلامبهخدام.خاطره ای که میخوامبگممیشه گفت اولین رابطه وتجربه اولین عشقه واتفاقاتی که حداقل به یادم هست تواین دوران تا این اواخر یه خلاصه ازیه دوران زندگیمه نمیشه گفت باجزییاته کامل نوشتم ولی تاحدودی اصلش همین بودهربار که میام بام وتنها نشستم حس داشته باشم مینویسم نمیدونم ازچندسالگیم شروع کنمبخوامازشروع رابطه اولم بگم بایداز۲۰سالی شزوع کنم بگم کلی یخورده میریم عقب تر تودوران ۱۷الی۱۸شایدهمعقب تراصلااز زمانیکه بی خیال درس ومشق شدم چون اصلا تواون دوران یجور کلا ادم شخصیاش فرث داره ومیشه یه داستان کامل ازتوش نوشت وگفت چون همه چیز برات جدیده درکل توزمان مدرسه که بودیم و همش فراری، سیستم مدارس؛ درسه های اون دوران ناظم مدیرای بسیجی با یه کپه ریش ادای جبهه هار رو درمیاوردن.خوب نون خوردن به ریش بود نه دیگه به ریشه تواون دوران یعنی حدوددوم سوم راهنمایی بارضاخالقی اشناشده بودم وافتاده بودم توخط رفیق بازی خفن اونم فقط بارضاخالقی بودم زمانی بود که سیگار وینستون۳۰۰تومن بود ۳۰۰تا تک تومن ماهم تفریحی نداشتیم تازه ازدوران توکوچه تاشب فوتبال بازی کردن تموم شده بودتازه بلوغ هرروز گتده ترازقبل میشدیم زضا ۶سال ازمن بزرگتربود واوج جوانی منم هیکلم گنده بود درحدی که رضانصف من بود اون ریقو.یه دوران که از برادر نزدیکارشده بودیم ۲۴ساعته پیش هم بودیم خونه رومیپیچوندم شب تومغازه بارضاتاصبح یا ورق بازی میکردیم یامست یانعشه تا رسیدبزمانی که رضا زن گرفت بقدری باهم بودیم که زنش حسادت کرد وگفت دیگه نباید رفاقت کنی بامجرد منظورش به من بوداونم افتاده بودتوخط متاهلی رفت پی کارش مدتی ازتنهایی گاییده شدم حتی میرفتممغازشون پیش داداشش ولی دیدم ستمه برا کاسب خوب نیست همش یه پسرجلومغازش باشه دیکه تنهابودم وزدم نعشه بازی .حتی یه مدت داداشش کلوپزد من بیکار بودم یه دستگاه تپوندبماوخودمونم صبح تاشب اونجا بودیم بعد داستان کلوپ با یه پسری رفیق شدیم بنام ابراهیم معلول بود باویلچر داداشش میاورد میزاشت تویه دکه خیلی کوچیک که بازور باولیچرجامیشدخودش،اونزمان بلیط خط واحدمیفروختن اینم ازشهرداری گرفته بودا شده بود رفیق من میرفت تودکه خودش چاق منم بدترازاون بالا۱۰۰کیلو خودموجامیدادمتوش توفصل زمستان بس که سردبودتازه یه علادینم روشن میکردیم تا نمیریم از سرما اونجا مدارس تعطیل میشد مثلا واستاده بودم تایکی مارو بپسنده یاشایدبایه چشمک موخ زدیم و رفیق شدیم ازحق نگذریم نسبت به۹۵درصد قیافه وتیپم اوکی تربوداکثرا فکر میکردن بچه مایه دارم درصورتیکه پول بودولی خرج عشق حال وتل بازی با ابراهیم تودکه میکرردیم دیگه دیدیم وای بگا رفتیم
یعنی زمانی میشه که شروع خیلی چیزا بودیه مدتی بود بابرادر یکی از رفیقام یخورده همپول من گذاشته بودم یه دستگاه پلی استیشن خریده بودم ازش همونجا کلوپ داشت در نمیاورد ولی سرمو مشغول کرده بودم تازه هم بامتا اشناشده بودم وبدجور باهاشون بازی میکردم زمانی تا اونموقعه سی دی فیلم اجاره میدادن ایتم تو کلوپ داشت درهرصورت کلوپجمع شدومدتی بیکار بعد ازچندسال با بازی بامتا حالا رفته بودمپیش مسعود فرجی که خودش ته عمل ولی ظاهرمعلومنیست رفتم پیش مسعود فرجی (مسعود فرجی همکاره داداشمم بود)وکار میکردم پرس کاری ماهی۶۰هزارتون اولش بهم واسه شروع میداد یادمه اوایل مصرف هرروزه واشنایی باتریاک بود یعنی مثه گاو
اولش که روزی ۲هزازتومن (انگار برای چهل سال پیشه)رو کلا میدادم واسه نعشه بازی هزارهشتصد تل ۲۰۰تومن سیگارمسعودم خودش تل باز بودمنم جلوش ازاد کردم حالاتقریبا باهم،همخرج شده بودیم وکاملا به گا رفته بودم تا یه روزبامسعود دعوام شد سرمتا ورفتیم دنبال ترک البته باخود مسعود.بعدیه مدتی تمومش کردیم یه موتور خریدم ازمسعود فرجی صفر ولی هنوز مدارکش نیامده بود رفته بودم توفاز الکل خوری بدنسالمحالاسگ مستی اونم خفن روزی یه شیشه بزرگ اونجاهم تا فهمیدم الکلی شدم(یه روزپیدا نکردم دیدم حال بعد سردرد روهزار)تا پیدا کردموقتی هوردم اب رواتیش بود اوکی شدم فهمیدمالکی شدم گذاشتم کنار یه مدت سالم میرفتمباشگاه هیکل رو فرمتقریبا بود باموتور میرفتمومیامدم اخراش بعدتوفاز مستی بصورت اخر مصرف گل' پیش مسعود دراومده بودم چت بازی میکردم که تواون دوران مسعود دیوس گفت یه دارو امپولش خودش میزدرو هست بنام ترامادول که مثبتی نداره ونشکی هزار منمبایه نسخه پیچ داروخانه رفیق شده بودم دیگه بهش پول نمیدادم برگه دفترچه سفیدبهش میدادممیبرد میداد به دکتر اونم ازبیمه چندبرابر شومیگرفت دیگه کارتنی ترا میگرفتم میبردم تهران بامهدی پسرداییم اونم نعشه باز حال میکرد میرفتم ۲تا جعبه میبردم حتی دکتر داروخانه حرومزاده صدبارپرسیده بودم گفته بود نه تا رسیدبه روزی ۲۰عدد ترامادول که بعدها فهمیدیم چه بگایی دادیم.رفتیم خیلی از اشناها ودوست ورفیق هم میخوردن تارسید بروزی که اینقدرخورده بودمتوعروسی داداشمشبشممشروب خورده بودمفردای عروسی مهمونا بعضی هاشون بودن مثه دایی ام یهو سرظهرمن تشنج میکنماصلا فکرشونمیکردم واسه تراباشه مادرم استرس چون خودم نفهمیدم اصلا چی شد بیهوش انگار شدم چون چیزی یادم نمیاد ایناگفته های مادرمه که یهو نیاقتم ودهنم قفل میکنه بنده خدا مادرم فکرکرده بودم یه مرض بدسرگرفتم حالش بدبود طفلک تا منو بردن دکتر داداشم گفت به دکتر که اون گفت واسه ترامادوله.کمکم اونمگذاشتیم کنار وایجاهاشو یه یکسال میرم جلو
باموتور دور میزدم
حدود ۲۱الی۲۲سالم بودخیلی ازراه ها رو نسبت به سنمتواوندوران رفته بودم
یادمه داداشم تازه یه پرایدخریده بود ومیخواست لزدواج کنه.بارفتن به مساقرت با خانومش ورفتن به قلعه رود خان چون پله هارو تاته رفته بود وقتی برگشت باکمر درد ودیسک کمرمواجه شد وتصمیمگرفتن با خانواده برای عمل جراحی به تهران برن ازقبلش چون عشق ماشین بودم وگواهینامه نداشتم وماشین بمن نمیدادن همش تواین فکربودم که چطور یدوته ازسویچ ماشین بزنم ازیک هفته نقشه میکشیدمفقط کافی بود داداشه غفلت کنه وسوییچ رو یک لخظه بپیچونم باموتور برم ازروش کپی کنمبیامبزارم سرجاش چون میدونستم داداشم رو بابام باماشین خودش میبره تهران واین ماشین میمونه تو حیاط.
سرانجام اینا رفتن ومن سویبچ ماشین رو که زاپاش کپی کرده بودم رو ازجاساز دراوردم .حالا یه خونه ۴۰۰متری خالی دستم با یه پرایدویه موتور صفر موبایل(خودموبایل اون زمان اینقدر باارزش بود که داداشم همونموقعه فردخت خدمت سربازیشوخرید یعنی ته کلاس ومایه داری ۹۱۲بودثبت ناممیکردی پول میریختی بحساب تاشایدبنام طرف دربیاد)دراومده بود وداشتن موبایل یعنی طرف یع چوسی هست چون ارزش داشت منم یه خط خریده بودم.
خلاصه بعدرفتن باماشین درا ومدمبرا اولین بار نشع هزار ولی اینقدر اعتمادبه نفس داشتم که دراوردمماشینو خوب موتورسواری خفنبلدبودماینم دیده یودمهمونه ولی باپا باید کنارل کردم وبا اعتنادبه نفس بالا رفتم دوز دور یه یه دختز با یه تریپ باحال نسبت به اون زمان دیدم سنشمپایین بود ۶سال کوچیکترازمن درمقابل مثلا تیکه انداختم که خانوم برسونم جواب داد وسوارشد(خنده داره منم تا همون تیکه یا متلو انداختن رو بلدبودبودمالباقیشو بلد نبودم چطوربایدموخزد)میزنم وتوراه خیلی راحت باهام اومد توخونه ولی دیدم حالش زیاد خوب نیست وباعث شد ازتصمیمای شومم منصرف بشم البته بلدهمنبودم
اومدتوخونه باهامقرص دیدم حالش زیاد اووی نیست ارام بخش خورده بوروکمی منگ بود خلاصه بدون هیچ اتفاث خاصی رفت واین شروع یه رابطه۷ساله رو استارت زدمن با۲۱سال اون با۱۶یا۱۷سال سن.
بعدکه یه مدت بیشتر باهم دیدارداشتیم باعث شد که بقول خودش عاشقم شده بود البته بگممن قبلش خم مدت کوتاه با کسب بودممثلا ارزو دخترپرستاره وچندتا دیگه.ولی اولش من بادیدن حس وحال اونم ودوست داشتنم منم وابسته وبقولی عاشقش شدم دیگه طوری شده بود همون تواین که رفتیموجفتمون توفازهرروزهمو میدیدیم اونزمان ماهم شهرصنعتی مینشستیم ولی بعدحدود۱سال اومدیم قزوین ولی بازکه یک روز درمیون
پیشم بود مدرسه شو میپیچوند مثلا اگه صبحی بود ساعت ۷ونیم خونه ی مابود طوری بود که دیگه جلو پدرمادرم میامد تواتاق تا ظهر ساعت۱۲ونیم که مثلا ازمدرسه داره میره خونه.
ظهرهم۱۲ونیم تا۵ اکثرروزها پیشم بود تابستونم که کلی تشدید و مثل روزهای دیگه.
یه مدت گذشت من موبایل داشتم واون باتلفن کارتی یا مخابرات میرفت چندساعت تلفنی اونموقعه حتی یک سری خونشونم تلفن نبود وتلفن کارتی ومخابرات میزنگیدبهم.یه روز تماس گرفت که بادادلشش دعواش شده قصد خونه رفتننداره ازطرفی خودم دوسش داشتم ومیخولستم پیشم بلشه ولی باز میگفتم برو خونه گوش نمیکرد دیدم من جایی رو ردیف نکنم این بازخونه نمیره.موتورمو تازه فروخته بودم پول تو دستوبالم بود اونزمان مادربزرگمم تازه فوت کرده بود خونش خالی بود ومن کلید داشتم ازپدرم گرفته بودم خبر داشت چون میدونستن قصدم ازدواجه ولی موقعیت نبودبعضی روزها باموتور ازالوندمیامدیم قزوین خونه مادربزرگم شیطونی هامونو میکردیم وباهزاربدبختی که۶تاداداشش مارونبینن میبردم محلشونمیزاشتم داداشاشم شربودن خخ
خلاصه تصمیم گرفتم وبهش گفتم بریم شمال اینجا شب نمیشه موند ستم بود پیش خانواوه شب هم میموندیم اونم۱هفته.
رفتیم شمال
برای اولین بار سفری که کل مسولیتش گزدن منه بااینکه باتیپ مدرسه بود طوری برخورد میکردم همه جا انگار زنمه
رفتیمانزلی یه خونه لب ساحل گرفتیم ساعت حدود۱حرکت کردیم شب رسیدیم بدون مدارک.
هنوز با همسکس نداشتیم بعدچندسال اینم بهم اعتماد هزار داشت یادم اونشب قاطی بودم چون نمیدونستم کجاببرمش چندتا ترامادول خفن خورده بودم وبرده بودم نشه هزار خوابیدم ازخستگی فکرشوبکن یه دختربقلت خوابیده یعدیه پسر۲۱ساله ولی کاری نکردم تا اینکه برگشتیم وچندشب خونه مادربزرگم موندیم وبعدشبلهزاربدبختی وخالی بندی رفت خونه گفت تو مسجد یا شازده حسبن میخوابیده خخخ
بعدجندوقت قرنطینه وزیرنظرداشتن داداشاش بعد مدتی دوری بلز دراومد....
بعد مدتی کنکور شرکت کرد ومترجمی تهران قبول شد تا اینکه قبلش من خولستگاری هم رفته بودم وخونوادش مثلا میخواستن بام اشنابشن خودش که۶سال بود.
توهمین تهران رفتناش باکسی انگار میخواست بره تورابطه اواخرش حسش عوص شده بود منمکه یول نیستم یخورده حس کردم فازش عوض شده یخورده پی گیرش شدم بعد یه مدت تمام شد اوایل یادمه خیلی برام سخت بود الان یادش میافتم میفهمم یروزای سختی داشتم یکی که حالا توام وابسته اش شدی۷سال هرروز خدا باهمبودیم ومیامد پبشم حالا رفته تواتاق زجه ها پیش خدا زدمو سپردمش بخدا یادمه خیلی نفرینش میکردم چون من واقعا کم نزاشته بورم همجوره پشتش بودم هم عاطفی هم مالی بقول خودش زمان اشنایی بامن میخواسته خودکشی کنه نشده بود هنوزمنگ بوده میگفت من دلیل زندکیشم بگذریم همون زمان تقریبا ۱سال بعدش متم پیگیر دختره بودم که یادمه با ارزو اشنا شدم حالا که ما۷سال فقط بایکی بودیم نمیدونستیم طرف اومده کهفقط بده حتی چندهفته اومد رفت یخورده یپفکرش وکمترشده بود دیگه چتدسالی گذشت و باسمیه اشنا شدم چندماهی باهم رفیق بودیم بعد خودشوطوری نشون داد که با اینکه دوتا بچه داشت ومیگفت قراره برن پیش باباشون ومنم حرفشو قبول کردم گقتم فوقش ماهی چندروز کلا پیش بچه هاس وگفتم مااین جریان کنار میام وحق مادری داره رقتم خواستگاری دیدم اینا هیچی ازمن نمیخوان حتی قرار شدپولی که میخوام خرج مثلا عروسی کنم یه خونه تواطراف میخرم درسته پولم خیلی کم بود وحتی بیکار بودمکه گفت ایراد نداره میری پیش داداشم داداشم مغازه داره واین حرفا پیش خودم گفتم خوب خیلی جلومیافتم از زندگی رفتم جلو وازدواج کردم یه روز مانده به عید قرار شد عیدهم بریم شمال با خانواده من.
من ماشینم نداشتم ماشین بابا زیرپام بود شب اول عقدمون چون عروسی نگرفته بودم همون قرارشدشبش بیاد پیش من خونه پدرم شب اومد و شب اول گذشت فردای عیدهم رفتیم شمال اونجا دیدم شروع کرد دلتنگی برای بچه هاچش طوری که رید به همه چنان رفته بود توخودش با کسی حرف نمیزد من یخورده قاطی کردم کپ چرپا وقتی تحمل دوشب دوری ازبچه هارو تگنداری چرا ازدواج کردی قبلش میگفت برلش مهم نیست .
درکل برگشتیم ومو شب بعدش با زنگ زدن های مکرر خداهراش که بچه کریه میکنه زود بیا باهم رفتیم یه خوته۱خواب پایین شهر گرفته بود بابچه هاش دیدم همه چی داره برعکس میشه هی میپرسیدم بچه ها تکلیفشون چیه الکی میگفت قراربیادببرولی دیدم دروغی بیش نبود دیدم هیجانمیتونیم تنها بریم۲تا بچه هم حتی موقعه خواب پیشمونه رفتم یه خونه مهرگان اجاره کردم بابدبختی دختربزرگشو خودش برد گذاشت پیش باباش یه شهر دیگه کوچیکه قرارشد بمونه چون خیلی کوچیک بودگفتم یه قدم اون جلودارهدمیاد برازندگیش منم با اینکه به کسی جزپدرمادر نمیدونست این۲تا بچه داره ومنم نگفتم وباکسی هم رفت وامد نداشتم چون نفهمن واقعااگه اولش میگفت حقیقتو ازدواج نمیکردمولی دیگه گوهی بود که خورده بودم و میگفتم پس به بهترین نحوه لذت ببرم ولی نمیشد شده بودم مثه کسی که مثلا سال دهم ازدواجشه یه بچه همدارم شدم بابا وتمام روزهای خوشی که میتونه حداقل توسال اول زندگی ۲نفره بگذرونم بازنم بی هیال شدم چون امکان نداشت گذشتو بعد یه سال دختر اولی هم اورد ودیکه موندپیشمدن حتی من بقدری قاطی کردم که گفتم یکی رو انتخاب کن وجواب نداد حس کردم رودست هوردم وباز ادامه دادم گفتم فوقش اگه زنم ارتباطش خوب باشه وتوجه اش ازم کم نشه بعدمدتی خددمم یه بچه میارم و۵تایی زندکی میکنیم ولی بدبختی تازه شروع شد توحه بمن صفرشد خستگی هاش بیشترشد و رابطش با دوستای مثه خودش که چندتا بچه دلرن مثلا یه دوسش میامدخونمون اونجامیشرنهدکودک ازسرکارمیامدم ۵تا بچه توخونه خستع کار نمیزاشتن بخداببم یا یهو میرفت خونه اونا تک وتنها میمدگوندم خونه وقتی هم میامدبعد چندروز یامیرفت یااونا میامدن دیگه مثلا خونه پدرم یه شب میموندم چون اول بچه رو نمیبردم کلی بعدش بردم نمیتونستم ستم بود چون اصلا قرار براین نبود مدتی گذشت و بی تفلوتی هاش بیشترشد جااینکه خدشحال باشه من خودم دارم با سیلی صورتمو سرخ نگه میرارن ویجور کنار میام فثط توخوب باش روز بروز بدتر شد سرکار یا میرفت یا خواب بود یا خونه فامیلاش طوری شد چون اوایل منشاکی میشدم شب نمیامد خونه حالا یا همش شب کاره یا نیست اگرمهست صبخ میامدخونه اخرش این بود یه خورده نرغ بندازه ثابلمه بعدمیخوابید تازه من ازسرکارمیامدم میریرم بچه ها یا گرسنه انمنتظرن من برسم یه چی درست کنم یا اینقدز بی مزه اس غذاش که تازه میرفتممثلا یه سیب زنینی توش مینداختم نمک فلقل زردچوبه بالینکه دستپختش خوب بود ولی دیکه نمیکردودعواهای مابیشترشد یعنی اگه۲دقیقه کنارم یود نصفش دعوابود عموندقیقه شردع میکرد.خلاصه بحث وجدل مسخره اون بقدری شد که اسم طلاث اومد جلو وخودش رفتع بور درخواست داده بود توهمون مدت تویه خونه بازبودسم تایه روز ایتثدر بی حیا بازی دراورد منمجواب میدادم تا یخورده وسایلموجمع کردم اومدم هونه پدرم.
اون اواخر فقط دنبال یه سوراخ موش بودم تا ازپیشش فرار کنم زن رفیقم تازه زاییده بود وخونش خالی کلید دست من اونم اهل برنامه خفن بود شوخی شدخی ازچیزی که اسمش برامترسناکارین بود شده بود سربار ما.
با اون وضع اومرمخونه وگفتم به مادرم یه ندت ادانه دادم چون عنوزپول دلشتم تا بی خیالش شدم.
حالا کلا دوباره برگشته بورم به سرخط باز ازادل بدن سالم شدودنبال کار ورفتمشرکت ارایشی اولین وسزیتورش بورن بعد مدتی چندتا نیرو خانم اقا شرکت گرفت وایتامن میامدن ومن انوزش میدلدم ۲تا دختریه پسربود یدوته ازاین دخترا بجه داف بود باهم رفیق بودیم ازهمه چیش بهممیگفت درکل نه میشه اسمشو رفیق گذاشت نه همکار یه چی بین این دوتا.
درکل ادم چتدسال هرروز بایکی صبح تا بعدازظهربلشه هر خری باشه وابسته میشه اونم این ام الحشر.
چیزایی که دوست دلشتم تو دوران نامزدی یاحداقل یکسال اول زتدکی مشترک اونم ۲تایی نه ازهمون اول بحز شب اول ودوم باشمال همیشه۲تا بچه هم باهام بود مثلا دور دور رستوران عرق خوری غذاخوری اکثر اونروزارو با این دلشتم تجربه میکررم درصوراتیکه اسم ددس دخترم نمیشدگذاشت روش.
یکیدبود گه تا نسبتی نیازای همو برطرف میکردیم گذشت توزمان با این دختره بودعرق خور خفنشده بودمبراحتی روزی یکو نیممیخوردمصبح به صبح ازکاسب میگرفتمناشتا میزدماواخر ایتماویزونمن میخورد و بزن برقص واسه همین لحظه های مستی رو دوس داشتم البته اواحرنه دیگه.
اونو ازشرکتانداختنبیرونتوهمون روزا بلهم رفدلمدنشده بود بعد چنرزوز اومد سرپرستم رفیقم بود انراخت بیزون حتی من گفتم بی خیال گفت تورو راغون مسکنه وکرره بودبعد ازیکی دوماه سختی ونیودش کنارم هرروز سیاهمست ترمیکردم تنها نمیتونستم باشم عمش باهموارام.
یزوز تواینستا ریدمانلاینه سلامدادم و اون شردع کرد مثلا درد رل وتوجیه برا کار اخرش که دلستانش طولاتییه.
قرارشرفردا اومد پیشم گقت رفته شرکت قبلی همونجا که اشنا شدیم منم یزمان فردش اول اونجا بودم این بامن میامد مت تلفنی براش فاکتوز میگرفتم عشق میکرد منم دلم نمیخولست تنهابشم باز بهش بیش ازانداز ش حال دادم وچتدبارخونه رفیقم زفتسم بعد باز شروع کرد من سنمی ندلرم وتمام شد
بعدش یه مدت رفیق بازی کردم وبگا دادن مارو بعدالان تنها رفیقم جزخانواده پدرمادرتنها رفیق شده ماشینم چون میبینم تو بیشتر این اواخر همش یه پای ثابتم بوده شاید بشه کفت خیلی ازاتفاقا الخصوص این همکار اخری تنهاشاهد حرفامماشینمه تواون مدتی که عقد کردم چون عردسی نگرفته بودم راضی شدیم یه خورده هم جمع جور کنیم باپولش یه خونه تو اطراف مسکن مهر بخریم ولی باز کافی نبود گقتبمپول رو بگا تدیم حداثل یه نینه سازشو ازیکی میخریم بقولی امتیازش رو ثبت نام مسکن مهرتموم شده بودرفتیم یه نیمه ساز که طرف گفته بود حداکثر۶ماهه امادس ماگفتیم فوقش یکسال همونجا یه خونه رهن میکنیم تا اینم اماده بشه اسباب های زنه رو جنع کردیم ازاون اکاتاق رفتیپ یه ۲خواب تازه ساز هم رهن کردیم من یجارهن کردم همون روزش زنه زنگ زد گفت اونو پس بده خواهرم خونه داره همونجا بیاپولش بدسم اسنجا بشینیم ماهم قبول کزدیم واگرفتیم اونجا حالا شانس من اون۶ماه شده بود هیچوقت حدود۵سال توهمون محل چندبار لسباب کشی کردیم هی میگفتن چندماه بعد املدس زنه هم دیدتنها چیز من دارایی ام این خونخ نیمه سازه گیر داد باهزارقسافه گرفتن ومنونمیخوای و اگه میخوای بزن بنامم متم خرشدم زدم ولی بهس گفتممن دیگه قسط نمیدم اگه تحویل دلدن یا خواستن شردع گنن پول بخوان قبولدکرد همه چیش گردنوخودم ۳بار اخطار اومد که پول واریز کنید واین واریز نکرد اخرفردختنوکس دیگه هنوز پولمم دست لوناس زنه میگه نگرفتم
(امروزهفدهم آذر۴۰۴سه روزدیگهتولدمه)
الانکه خوب فکرمیکنم میبینمتواین سالهاکه گذشت هروقتتنها بودم رفتمتو بازی با متا)
شایدبتونمبگم۹۰درصد بخاطر تنهایی گذروندنه نداشتن یه پارتنر درست حسابی
برامثال تودوران هدیه همونروزای اخر داشت بهممیخوزد شروع شد بعد تو دورانسمیه سالم سالمزندگی میکردم ولی اون قدر ندونست حتی برای بیشنر شدن مدت رابطه هیچ وقت نعشه بازی نکزدم.
این حرومزاده اخر که لاشی بود جلوش هرواری میتونستم بکنم ولی فقط عرق خوری مینردم چون اونم میخوزد وحال چندساعتم خوب بود