امیر تنهایی·۱۴ روز پیش«غریبهای که بهش مامان گفتم»هنوز یک سال از رفتن مادر نگذشته بود که بابا تصمیم گرفت دوباره ازدواج کند. آن موقعها بابا در کار فرشفروشی و پشتی دستباف بود. دوستی داشت که…
امیر تنهایی·۱۷ روز پیشآن آمبولانس که رفت (روایتی از دل یک کودک پنج ساله) سال ۱۳۶۲، در محلهای که به «فلکه زد» معروف بود، در شهر مشهد زندگی میکردیم. همسایههای خوبی داشتیم، دوستای خوبی داشتم. توی کوچه زیاد بازی…