ویرگول
ورودثبت نام
امیر تنهایی
امیر تنهایی
امیر تنهایی
امیر تنهایی
خواندن ۳ دقیقه·۱۴ روز پیش

«غریبه‌ای که بهش مامان گفتم»

هنوز یک سال از رفتن مادر نگذشته بود که بابا تصمیم گرفت دوباره ازدواج کند. آن موقع‌ها بابا در کار فرش‌فروشی و پشتی دستباف بود. دوستی داشت که رضا صدایش می‌کردند. رضا یک آدم دوره‌گرد بود با یک مزدای کوچک آبی رنگ. چهره‌اش زیاد یادم نیست (با اینکه زیاد ندیدمش)، ولی بعداً حس تنفری نسبت بهش پیدا کردم. با همین ماشین  توی روستاها، خرید و فروش فرش و پشتی انجام می‌داد. به بابا گفته بود دختری را می‌شناسد ،«اهل زندگی است و با شرایط تو کنار می‌آید.» همان دختر را برای بابا انتخاب کرده بود تا دوباره ازدواج کند.

بابا دوباره ازدواج کرد. از مراسم عروسی – اینکه برگزار شد یا نه – چیزی به خاطرم نمی‌آید.

همسایه‌مان آقا کریم که مکانیک بود، یک بی‌ام‌و دو هزار و دو داشت. ماشینی سبز رنگ که کلاً دو تا در داشت، صندلی جلو تا می‌شد تا دو نفر بتوانند روی صندلی پشت راننده بنشینند.

یادم می‌آید همراه آقا کریم با بابا رفته بودم تا آن خانم را به خانه‌مان بیاوریم . آنجا، برای اولین بار به او گفتم: «مامان». بابا خیلی خوشحال شد. ولی زندگی ما دوباره دچار تحول شد.

کلمه‌ای که خیلی زود گفتم

«مامان» گفتن به یک زن غریبه

امروز که فکر می‌کنم، می‌بینم آن کلمه نه از سر عشق که از سر نیاز بیرون آمد. کودک پنج ساله‌ای که مادرش را از دست داده، تشنه‌ی یک آغوش زنانه است، حتی اگر آن آغوش متعلق به کسی باشد که نمی‌شناسد. روانشناسان به این «دلبستگی اضطرابی» می‌گویند: وقتی کودک آنقدر ناامن است که به هر شکلی می‌خواهد جای خالی مادر را پر کند، حتی با چسبیدن به یک غریبه.

بابا خوشحال شد. اما من نمی‌دانستم آن کلمه، شروع یک ماجرای تلخ دیگر است.

روزهای اول، سراب شیرین

روزهای اول خیلی خوب بود. غذا داشتیم، لباس‌هایمان همیشه مرتب و تمیز بودند. همه چیز خیلی خوب بود. خیلی زیاد مهمانی داشتیم. کسانی به خانه‌مان می‌آمدند که اصلاً فکرش را هم نمی‌کردیم این‌ها مهمان ما باشند. بعضی‌هایشان از قبل حتی غذایشان را سفارش می‌دادند؛ مثلاً می‌گفتند: «خورشت فسنجون برای ما درست کنید.»

سفره‌های رنگارنگ می‌انداختیم، خیلی بزرگ. آدم‌های متعددی می‌آمدند. یادم می‌آید دخترعمه‌هایم هم می‌آمدند؛ از تهران؛ازمیدان آزادی تا خانه‌ی ما  فاصله خیلی زیادی را طی می‌کردند که بیایند خانه‌ی مثلاً دایی‌شان غذا بخورند. دایی هم که خواهرزاده را دوست داشت و سفره می‌انداخت. کسانی که بعداً، در فاصله‌ی زمانی کوتاهی، به دلیل تغییر شرایط، دیگر خبری از آنها نبود.

همه چیز خیلی خوب بود. تا اینکه اولین بچه به دنیا آمد. اسمش مجتبی بود. زیاد زنده نماند. فوت کرد.

 مهمانی‌های پرزرق و برق، زیر پوست فقر

آن روزها برای من مثل یک رویا بود. از آن آشپزخانه‌ی سرد و نان خشک‌ها، ناگهان رسیده بودیم به سفره‌های رنگین و مهمان‌هایی که از جاهای مختلف می‌آمدند. فکر می‌کردم زندگی درست شده است.

اما امروز می‌فهمم: تبدیل فقر به اسراف موقتی، درمان فقر نیست. بابا با مهمانی‌های آنچنانی، شاید می‌خواست به خودش و بقیه اثبات کند که «ما هم مثل دیگران هستیم». این الگو را بعداً در خیلی از خانواده‌های آسیب‌دیده دیدم: وقتی زندگی از هم پاشیده، آدم‌ها گاهی به خودنمایی اجتماعی پناه می‌برند تا زخم‌های شرم‌آلود را بپوشانند. اما مهمانی‌ها تمام شدند، و بدهی‌ها ماندند.

و بعد، مرگ مجتبی. اولین فرزند این ازدواج. کوتاه، مثل یک نفس.

 

ادامه دارد...

 

 

ازدواجزندگیروانشناسی
۱۲
۰
امیر تنهایی
امیر تنهایی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید