ویرگول
ورودثبت نام
حانیه قلعه نویی
حانیه قلعه نویینویسنده ای که در واقعیت و حقیقت گم شده!
حانیه قلعه نویی
حانیه قلعه نویی
خواندن ۱ دقیقه·۵ ماه پیش

خاطره

شهریور سال ۱۴۰۲ بود ؛ خیلی یهویی تصمیم گرفتیم بریم شمال ، خلاصه بگم اون روزی که رسیدیم مازندران دریا خیلی طوفانی بود و بخاطر همین چند تا غریق نجات اطراف ساحل گذاشته بودن که مردم رو کنترل میکردن تا کسی داخل آب نره.

من یه ده سالی میشد که دریا نرفته بودم ؛ شایدم بیشتر.

بخاطر همین به دریای خزر که رسیدم طاقت نیاوردم و سریع کفش هامو درآوردم و رفتم داخل آب.

صدای سوت غریق نجات بلند شد ، اشاره کردم که خیلی نزدیک نمیرم و همینجا میمونم.

بعد از چند دقیقه سرم رو برگردوندم و دیدم یکی از این اقاهای غریق نجات داره به سرعت سمتم میاد،

اولش ترسیدم ، نزدیکتر که شد دیدم داره لبخند میزنه ، دو سه قدم با من فاصله داشت که ایستاد

لبخندش جمع شد ، پرسیدم چیزی شده؟

با صدایی که میلرزید پرسید شما اسمت چیه؟

گفتم حانیه.

دیدم انگار داخل چشماش اشک جمع شد ، گفتم اقا لطفا به من بگید موضوع چیه!؟

گفت: من یه دختر دارم که اسمش حلما ست.

و چهره اش خیلی شبیه توعه

الان یک هفته اس که از خونه رفته

باهم بحثمون شد و از خونه زد بیرون.

شما رو که از دور دیدم خوشحال شدم گفتم حتما برگشته.

من خیلی حالم گرفته شد ، بغض کردم .

گفتم عکسش رو داری؟

از داخل گوشیش عکس دخترش رو نشونم داد

واقعا شبیه بودیم.

حق داشت اشتباه بگیره بنده خدا.

شروع کرد از حلما گفتن ، منم فقط به حرفاش گوش دادم .

خیلی دلتنگش بود.

من میفهمم وقتی ینفرو با کسی که دوستش داری اشتباه بگیری چه حسی داره.

اما تو می دونی وقتی یکی بهت میگه تو شبیه کسی هستی که خیلی دوستش دارم و دلم براش تنگ شده یعنی چی؟

خیلی وقته که از اون روز میگذره و هرموقع یاد اون روز میوفتم با خودم میگم ، آیا حلما هیچوقت برگشت پیشِ پدرش؟

امیدوارم که برگشته باشه.

#ح

#خاطره

خاطره
۱
۰
حانیه قلعه نویی
حانیه قلعه نویی
نویسنده ای که در واقعیت و حقیقت گم شده!
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید