Arca·۷ ساعت پیشبوی خاطرهساعت هشت شب بود. مثل هر روز که از سر کار برمیگشتم خونه. از جلوی مغازهها و کافههای همون خیابون همیشگی رد شدم، اما این بار یه چیزی وسط پیا…