ساعت هشت شب بود. مثل هر روز که از سر کار برمیگشتم خونه. از جلوی مغازهها و کافههای همون خیابون همیشگی رد شدم، اما این بار یه چیزی وسط پیادهرو نگهم داشت.
چشمام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. هوای اطراف پر از بوی یه عطر آشنا بود؛ عطری که انگار تمام ریههام رو پر کرد و یهراست منو برد به گذشته.
چشمام رو که باز کردم، بیاختیار دور و برم رو نگاه کردم. بعد با خودم گفتم:
«خب که چی؟ این عطر رو فقط اون که نمیزد. شاید یکی دیگه باشه...»
اما انگار دلم یه چیز دیگه میگفت. با اینکه سعی میکردم خودم رو قانع کنم، نگاهم ناخودآگاه بین آدمها دنبالش میگشت. نمیدونم از روی دلتنگی بود یا فقط کنجکاو بودم ببینم بعد از این همه مدت چه شکلی شده...
ولی هیچ چهره آشنایی ندیدم.
یه آه عمیق کشیدم، آهنگ رو دوباره پلی کردم و به راهم ادامه دادم. اما آهنگ فقط پخش میشد. نه چیزی ازش میشنیدم، نه حتی فهمیدم مسیر خونه رو چطوری طی کردم. انگار تمام اون مسیر رو توی گذشته راه رفتم، نه توی خیابون.
تمام راه، بوی عطرش همرام بود. عجیبه که یه بو میتونه اینقدر حافظه قویای داشته باشه؛ انگار دست خاطرهها رو میگیره و یکییکی میارتشون جلوی چشمت.
خاطرههای خوب لبخند روی لبم میآوردن و خاطرههای تلخ، یه بغض آروم توی گلوم.
دلم براش تنگ شده بود؛ برای حضورش، برای قدم زدنهای دونفره، برای شبهایی که تا دم خونه همراهم میاومد، برای خندههایی که اون روزها فکر میکردم هیچوقت تموم نمیشن.
بعضی آدمها رو فراموش میکنی.
کمکم به نبودنشون عادت میکنی.
و خاطرههاشون یه گوشه از ذهنت خاک میخوره.
اما کافیه یه عطر، یه آهنگ یا حتی یه خیابون قدیمی سر راهت قرار بگیره؛ اون وقته که میفهمی بعضی آدمها هیچوقت واقعاً از دلت نمیرن. فقط یه جایی پشت شلوغیهای زندگی پنهان میشن و منتظر یه بهونه میمونن تا دوباره خودشون رو یادت بندازن.
اون شب، بهونه من فقط یه عطر بود...
و من موندم با یه دنیا خاطره و دلی که فکر میکردم دیگه براش تنگ نمیشه... 🐋🌫