Klara·۷ ماه پیششرح حالی چکیدهروزی روزگاری دخترکی در دل کشوری خانه داشت ، خانه ای از جنس آرامش و شادی . تنها نگرانی اش سفری مستقل در آینده ی نچندان دورش بود که افکارش را…
Klara·۳ سال پیشخودکشی اشک هاچشمانم را باز میکنم ، میز و صندلی بی روحم بار دگر به من متذکر میشوند که همچنان در این باتلاق بی انتها دست و پا می زنم . برای دهانم گلوی خرا…