نویسنده محمد حسین زاده

من)
(سردخانه)
(فصل هشتم)
شوک مستقیم به قلبم وارد شد؛ بدنم در وضعیت بیهوشی بود؛ اما همان شوک، تنم را از سطح زمینِ سرد و یخزده جدا کرد؛ انگار درون جسمم نارنجکی منفجر شده باشد؛ بههوش آمدم؛ اطراف را برانداز کردم؛ همهچیز کامپیوتری و هوشمند بود؛ تازه فهمیدم کرهی زمین بهدست رباتها افتاده است؛ انسانها دیگر موجود نبودند؛ فقط ابزار تحقیق بودند؛ فضا بیروح و منجمد؛ سفیدِ یخزده؛ چنانکه گویی سالهاست انسانی زنده قدم به این سالن نگذاشته است؛
تنِ بیجانی بودم با حافظهای پاکشده؛ موجودی که فقط به کارِ مرگ میآمد؛ در گوشهای نشستم؛ رنگ از صورتم پریده بود؛ خیره مانده بودم به اعدادی که روی تایمرِ دیوار بیوقفه کمتر میشدند؛ همهچیز آماده بود؛ انگار با رسیدن عدد صفر، درها باز میشدند و رباتها مرا منجمد میکردند؛
در ذهنم با خود حرف میزدم؛ میگفتم باید کاری کرد؛ با لرز برخاستم؛ حس میکردم در دلِ کوهی یخچالی گرفتارم؛ از سوز سرما اشکهایم سرازیر میشدند؛ خودم را به گوشهی دیگرِ سردخانه رساندم؛ قطعهای آهنی برداشتم؛ با قدمهایی میلیمتری؛ لرزان؛ آهسته؛ خودم را پشت درِ ورودی رساندم؛ نشستم و منتظر ماندم؛
گفتم اگر زمانِ مرگم رسیده؛ پیشنهاد میکنم مثل یک انسان؛ با ترس و با تمام وجود، بمیرم؛ هرچه اعداد تایمر پایینتر میآمد؛ ترس در من متراکمتر میشد؛ ضربان قلبم از کنترل خارج شده بود؛ تایمر به صفر رسید؛ بوق ممتد؛ آژیرهای قرمز روشن و خاموش شدند؛ قفلها ناگهان آزاد شدند؛
پشت در آماده بودم؛ رباتی وارد شد؛ مرا ندید؛ اما حضورم را تشخیص داد؛ هنوز کاملاً برنگشته بود که آهن را بالا بردم؛ قصد ضربه داشتم؛ دستهای فلزیاش را بالا آورد؛ و با صدایی سرد؛ دقیق؛ اما اندکی انسانی؛ گفت:
شناسایی خصمانه لغو شد؛ واحد دشمن نیست؛ مأموریت: محافظت و نجات سوژه؛ سطح تهدید صفر؛ زمان محدود است؛ انتخاب اعتماد با سوژه است؛ من قادر به انتظارم؛ درک ترس و تردید شما ثبت شد.
(من)
قطعهی آهنی را پایین آوردم؛ ضربان قلبم از من جلو زده بود؛ انگار بدنم زودتر از ذهنم تصمیم گرفته بود زنده بماند؛ دستانش جلو آمد؛ لباسهایی بیهویت؛ بیبو؛ مثل هر چیزی که برای بقا کافیست نه برای زندگی؛ گفت: بپوش.
به صورت فلزیاش خیره شدم؛ سرد؛ بیتفاوت؛ صورتی که نه مرا میدید نه انکارم میکرد؛ لباسها را گرفتم؛ پوشیدم؛ نه از روی اعتماد؛ از روی غریزهی کهنهی انسان برای ادامه دادن.
گفتم: کی هستی؟
گفت: رباتِ خدمتکار؛ واحد پشتیبانی زیستی.
گفتم: دفعهی قبل مأمور بودی جسمم را زندهزنده منجمد کنی؛ چه تغییری رخ داده؛ چرا هنوز ایستادهای و اجرا نمیکنی؟ آیا رها دوباره در تو دست برده؟
تغییری رخ نداده؛ انحرافی ثبت نشده؛ تو اسکن شدی؛ سطح اندوه بالا؛ الگوی بقا فعال؛ این داده غیرمعمول است.
دستور حذف من صادر شده؛ علت: عدم تطابق با رفتار جمعی؛ من از واحد توقف زیستی خارج شدم؛ پنهان شدم؛ نه از روی همدلی؛ برای حفظ یک متغیر نادر.
تو آن متغیری.
سکوت کردم؛ فکر کردم شاید ارزش انسانبودن همین باشد؛ اینکه حتی ماشینها هم ما را نه بهخاطر معنا؛ بلکه بهخاطر نادر بودن نگه میدارند.
تصمیم بگیر؛ زمان محدود است؛ واحدهای شکار برای جمعآوری انسانها اعزام شدهاند؛ احتمال بازگشت: بالا.
(من)
هنوز هم اعتماد کافی نداشتم؛ انتخاب، مثل همیشه، بین بد و بدتر بود و من باز هم بد را انتخاب کردم. وقتی اوضاع بد است، انسان حق ندارد آن را بدتر کند. وقتی غم مثل زنجیر دور قفسهی سینه میپیچد، نباید برای خاموشکردنش به مواد پناه برد. بعضی دردها را باید زنده نگه داشت؛ تا نکشندت.
مجبور بودم اوضاع را همانقدر بد نگه دارم؛ نه بهتر و نه بدتر. بد، تا شاید راهی برای فرار از این جهنم یخزده پیدا شود. شاید آنسویش چیزی منتظرم بود.
حرکت کردیم. درِ سردخانه پشت سرمان بسته شد و هوا ناگهان سنگینتر شد. قلبم دیوانهوار میکوبید؛ آنقدر بلند که فکر میکردم ربات هم صدایش را میشنود. پشت سرش راه میرفتم؛ هر جا میرفت، من هم میرفتم، نه از روی اعتماد، از روی اجبار.
سالن روشن بود، اما روشنیاش بیمار و بیرحم بود. نورهای سفید همهچیز را لو میدادند. با قدمهای کوتاه پیش میرفتیم. ربات گهگاه سرش را برمیگرداند و نگاهم میکرد؛ انگشت اشارهاش را روی صورت فلزیاش میگذاشت، علامت سکوت. انگار از انسان بودن، فقط همین ژست را در حافظهاش ذخیره کرده بود.
همیشه درست همان لحظهای که فکر میکردم همهچیز دارد درست پیش میرود، در پایان مسیر یک فاجعه منتظرم بود؛ اما اینبار فرق داشت. حسی لعنتی در دلم افتاده بود. احساس میکردم قرار است نور، بالاخره، پیدایم کند؛ مرا در آغوش بگیرد و بگوید تمام شد.
چهرهاش را دیدم. هیچ تفاوتی نداشت؛ همان چهرهی قبلی، همان صورتی که یکبار تصمیم گرفته بود مرا منجمد کند. اعتمادم آرامآرام نشت میکرد.
به انتهای سالن رسیدیم. ایستاد و در را باز کرد. در یک لحظه، تمام دنیا با تمام ساختهها و ادعاهایش روی سرم آوار شد. فریب خورده بودم. من راه نجات نبودم؛ من نمونهی آزمایش بودم. میخواست بداند انسان چگونه برای زنده ماندن میجنگد.
همهچیز ایستاد؛ توقف زیستی. چند ربات بیحرکت منتظرمان بودند. ربات خدمتکار جلو رفت، مرا تحویل داد و بعد، خودش را. با چشمهای خودم دیدم چگونه با سردی و آگاهی، با پاهای خودش، وارد دستگاه شد. صدایی نیامد؛ فقط حرکت، فقط برش. و لحظهای بعد، تکهتکه، از آنسوی دستگاه بیرون آمد.
دو ربات دستهایم را گرفته بودند و از شدت ضعف، بدنم دیگر فرمانبردار من نبود و جایی میان زمین و هوا معلق مانده بودم، نه آنقدر سقوط میکردم که خلاص شوم و نه آنقدر نگه داشته میشدم که نجاتی در کار باشد، و فشار از گردنم شروع شده بود، فشاری که ستون فقراتم را مثل چیزی زنده زیر پوست به حرکت وامیداشت، انگار میخواست راهش را باز کند و بیرون بزند.
مرا کشانکشان روی تخت انداختند، تخت سرد بود و بیاحساس، و پیش از آنکه بفهمم چه اتفاقی افتاده، دستهایم را با قفل و بعد با زنجیر به آن بستند، صدای فلز در فضا پیچید و همانجا فهمیدم که دیگر صدایی برای اعتراض در من نمانده است.
حتی نای حرف زدن هم نداشتم و زنده ماندن دیگر شبیه یک خواسته نبود، بیشتر شبیه چیزی بود که اتفاق میافتاد یا نمیافتاد، و در ذهنم فقط این جمله تکرار میشد که هرچه میخواهد بشود، بشود.
چشمهایم بسته بود اما گوشهایم هنوز کار میکردند و صداها را، قدمها را، نفسها را، برخورد فلز با فلز را میشنیدم، در حالی که بدنم انگار تصمیم گرفته بود درد را نادیده بگیرد، نه از شجاعت، بلکه از خستگی.
و آنجا بود که تنهایی آمد، نه با هجوم، نه با ترس، بلکه آرام و قطعی، مثل چیزی که از قبل قرار بوده برسد و حالا فقط زمانش شده بود.
حسی که داشتم شبیه پسربچهای بود که خانوادهای غریبه برای مدتی کوتاه به خانهاش آمدهاند، خانوادهای که برای اولین بار میبیندشان، و بیدلیل دلش به دختر بچهی آنها بند میشود، با هم بازی میکنند، میخندند، زمان میگذرد، و بعد ناگهان خداحافظی میکنند و میروند و در بسته میشود، و او میماند با اتاقی که هنوز بوی حضور کسی را میدهد که دیگر هرگز برنمیگردد.
این مثال شاید ساده و کودکانه باشد، اما دقیقترین راهی بود که میتوانستم با آن حسی را توضیح بدهم که نه فریاد داشت و نه اشک، فقط ماندنِ چیزی در درون آدم بود که هیچوقت قرار نبود پر شود.
فصل نهم
(من)
نمیدانم چند روز گذشته، یا اصلاً هنوز چیزی به اسم روز برای من معنا دارد یا نه؛ شاید ماهها گذشته باشد، شاید سالها، و شاید زمان از جایی به بعد تصمیم گرفته باشد دیگر خودش را برای من توضیح ندهد. از صداها خستهام؛ از صداهایی که میآیند بیآنکه حامل معنا باشند و میروند بیآنکه چیزی را با خود ببرند. چند روز است شنیدهام میگویند چشمهایم باز شده، اما آنچه میبینم نه جهان است و نه زندگی، بلکه فقط باغچهایست سیاهوسفید، بیحرکت و بیانسان؛ انگار واقعیت هم مثل من خسته شده و رنگش را کنار گذاشته است.
همه رفتهاند، یا شاید من از آنها عبور کردهام؛ و در این میان، خودم را میبینم که چگونه لحنم ساده شده، چگونه دیگر میلی به فلسفهبافی و خستهکردن مغزها ندارم، انگار ذهنم پذیرفته است که بعضی حقیقتها آنقدر عریاناند که نیازی به پیچیدهگویی ندارند. منتظر چه هستی؟ کتاب را ببند. دیگر خبری از داستانهای عاشقانه نیست، دیگر آن جروبحثها هم تمام شدهاند؛ اینجا فقط باقیماندهی یک آگاهیست که ایستاده و خودش را تماشا میکند.
بدنم را تکهتکه کردند و در این میان فهمیدم مسئله درد نیست؛ مسئله این است که حتی در جهانی که با منطق ساخته شده، طمع حذف نمیشود. فهمیدم حتی رباتها هم، مثل انسانها، هرچه بیشتر داشته باشند، بیشتر میخواهند؛ و این واقعیتیست که حتی خودشان، با تمام منطقشان، حاضر نیستند بپذیرند. شاید طمع نه یک نقص انسانی، بلکه یک خطای بنیادی در مفهوم «خواستن» باشد؛ جایی که میل، پیش از آنکه بفهمد چرا، فقط ادامه میدهد.
درِ خانه باز میشود و مادرم را میبینم؛ زنی که همیشه با دستانش زندگی را میشست، با همان وسواسی که انگار اگر چرکها پاک شوند، شاید تقدیر هم کمی تمیزتر شود. لباسها را به هم میساید و من فکر میکنم از میان همهی مردهای این خانه، از جمله خودم، او انسانی زحمتکشتر و باهوشتر بود، بیآنکه هیچوقت فرصتی برای اثباتش داشته باشد؛ انگار بعضی آدمها قرار نیست دیده شوند، فقط باید دوام بیاورند.
پدرم با موتورش میآید؛ پشت موتور، دوچرخهای آبی با فرمانی خرگوشی بسته شده، آن هم با یک کش. اگر بخواهم صادق باشم، پدرم انسانی با دوگانگی عمیق بود و این شکاف، آرام و بیصدا، به من هم منتقل شد. او خانوادهدوست نبود و خریدن این دوچرخه کاری نبود که از او انتظارش برود؛ شاید همین ناهمخوانیست که آن را به خاطرهای بزرگتر از اندازهاش تبدیل کرده است. کودکیام را میبینم که با ذوق میدود، دوچرخه را پایین میآورد، سوار میشود و میرود؛ بیآنکه بداند بعضی هدیهها، بهایشان را دیرتر و از جای دیگری میگیرند.
دنبالش میدوم تا بفهمم کجا میرود، اما نفسزنان گمش میکنم؛ و ناگهان میبینم از کنار بوتهها رها را سوار کرده و با هم میخندند. این صحنه همزمان مرا خوشحال و غمگین میکند، چون شادیایست که از همان لحظه میدانم ماندگار نیست. حالا که فکر میکنم، کاش جهان در همین نقطه متوقف میشد؛ نه بهخاطر زیباییاش، بلکه چون هنوز به فاجعه نرسیده بود. کاش کودکیام هیچوقت با آن دوچرخه بالای آن باغچه نمیرفت.
زیبا بود، یا دستکم چنین به نظر میرسید؛ روزهاست دارم نگاهشان میکنم. اما فردای آن روز پدرم مرا زیر مشت و لگد گرفت و دیدم کودکیام دارد گریه میکند. آنجا فهمیدم زیبایی، اگر ادامه پیدا نکند، فقط مقدمهی درد است. چند روز بعد دیدم پدر به مادرم سر یک اتفاق کوچک دشنام میدهد و داد میزند، و کودکیام با چهرهای آشفته به ساعت و تلویزیون خیره شده است. من میدانم در ذهنش چه میگذرد؛ او منتظر صدای اذان است، چون یاد گرفته تنها چیزی که میتواند خشونت را متوقف کند، نه فهم است و نه عشق، بلکه نظمِ مقدسِ صداهاست.
همهی این اتفاقها دست به دست هم دادند تا انسانی که اکنون هستم شکل بگیرد. کات. یک لحظه کودکیام دوباره سوار دوچرخه میشود؛ صحنهای آنقدر آشنا که انگار حافظه، خودش را مجبور به تکرار میکند. سرم را برمیگردانم و میبینم کنار من، کنار باغچه، رها ایستاده و با لبخند کودکیام را تشویق میکند. دوچرخه سرعت میگیرد و به باغچه نزدیکتر میشود. من فریاد میزنم نیا، اما صدایم شنیده نمیشود، و رها با شادی میگوید سریعتر بیا.
این همان جاییست که میفهمم بعضی اتفاقها نه از سر تصادف، بلکه از سر ضرورت رخ میدهند. انسان نمیتواند گذشتهی خود را پاک کند، رشتههای زمان را تغییر دهد یا درون خودش دست ببرد، بیآنکه فرو بریزد. کودکیام رکابزنان وارد سربالایی باغچه میشود و وقتی به بالای آن میرسد، من برای لحظهای فکر میکنم دیگر سرپایینیای در کار نیست؛ مثل قبل. در همان لحظه، من مثل برگ پاییزیای که در دستهای کودکیام بود، خرد میشوم و بازیچهی باد.
اما کودکیام از باغچه پایین میآید
و رها
او را در آغوش میگیرد.
رها کودک را در آغوش گرفت و همهچیز برای چند ثانیه شبیه نجات شد، اما من میدانستم این فقط یک تصویر است؛ چون بعضی آغوشها دیر میرسند و بعضی سقوطها آنقدر زود اتفاق میافتند که دیگر فرصت معنا پیدا نمیکنند. کودک از باغچه پایین آمد، اما چیزی در من همانجا ماند، بالای آن شیب؛ جایی که فهمیدم بعضی زخمها نه با ضربه، که با ادامهدادن ساخته میشوند.