پارت ۷ – دختری از جنس سکوت
آوا هیچوقت از گذشتهاش حرف نمیزد. برای خیلیها،
دختری بود که زیادی جدی رفتار میکرد، اهل شوخی
نبود، و بیشتر وقتها تنها بود. اما هیچکس نمیدانست
که این تنهایی، انتخاب نبود.
آن شب وقتی در خانه، کنار پنجره نشسته بود و دفتر
انشایش را ورق میزد، ذهنش دوباره به گذشته پر
کشید.
چهار سال پیش...
مادرش رفته بود. بیهیچ خداحافظیای. خانه شده بود
یک سکوت سنگین و پدری که از درد زندگی، خودش را
در دود مواد مخدر دفن کرده بود.
آوا، دختر سیزدهسالهای که تازه میفهمید دنیا چقدر
بیرحم است، مسئول همهچیز شد؛ از خرید خانه تا دوا
و درمان پدر. روزهایی بود که با شکم گرسنه به
مدرسه میرفت و شبها تا دیروقت کار میکرد تا
کرایه خانه را جور کند.
فامیل؟ نبودند. یا بودند و فقط تماشا میکردند. یاد
گرفته بود خودش را جمع کند، خودش را بسازد.
حالا…
صدای زنگ موبایل او را از افکارش بیرون کشید. آریا
بود. پیامی فرستاده بود:
"فردا کتابخونه میتونیم زودتر شروع کنیم؟"
آوا لبخند کمرنگی زد. شاید این پسر، با همهی گذشتهی
تاریکش، اولین کسی بود که سعی نمیکرد برای کمک
کردن، دل بسوزاند. نگاهش شبیه ترحم نبود، بلکه شبیه
درک بود.
او پاسخ داد:
"آره. ساعت ۳ خوبه؟"
آریا نوشت:
"باشه. راستی… تو هم همیشه قوی بودی؟ یا یاد
گرفتی قوی باشی؟"
آوا مکث کرد. انگشتش روی صفحه ماند. سپس تایپ
کرد:
"یاد گرفتم... چون چارهای نبود."
و بعد، موبایل را کنار گذاشت و زیر لب گفت:
"شاید وقتشه یکی بفهمه من کیم..."
پارت هشتم~سکوت
صبح روز بعدی فرا رسید و آوا خیلی زود از خواب
بیدار شد اما هیچ چیز مثـل قبل نبود و محله هیچ
جثره شبه چند روز پیش نبود. همه جا را سکوت گرفته
بود دیکر آوا نمیتوانست صدای ناله های مردم، صدای
بازی بچه های فقیر، صدای باز و بسته سدن در و صدای
کسی را بشنود. مثل این بود که سکوت همه جا را در بر
گرفته و صدای کسی نمی آید، آوا که همیشه تاشب کار
میکرد تا خرج خانواده را به دست آود این بار باید از
صبح زود کار میکرد و تاشب درس میخواند. پس آوا
شروع کرد و سعی میکرد که وسایل بیشتری بفروشد
همینطور که مشغول کار کردن بود و فکرش در ساعت
نبود فهمید که برای کتابخانه دیرش شده و باید سریع
به کتابخانه برود. پس وسایل را در خانه گذاشت و به
سوی کتابخانه حرکت کرد. با خودش فکر میکرد که
دیرش شده و آریا خیلی وقت است منتظر او است.
پس خیلی زود به سوی کتابخانه حرکت کرد و به
کتابخانه رسید. وقتی به آنجا رسید آریا آنجا نبود. آوا
تعجب کرد و نمیدانست چه کند. او روی صندلی نشست
و کتاب فارسی را ورق میزد. تا این که دید؛ آریا با
چشمانی سرخ و صورتی خاک آلود آمده. آوا گفت:
چی شده؟
_"هیچی فقط بیا شروع کنیم"
_"مطمئنی حالت خوبه"
_"آره خوبم بیا شروع کنیم"
آوا فهمید که حتما اتفاقی برای آریا افتاده و بی دلیل
نیامده مدرسه و محله ی آوا. وس سوا جدیدی در
ذهن آوا بود:
"چه اتفاقی برای آریا افتاده؟"
# سکوت
#سکوت