ویرگول
ورودثبت نام
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
خواندن ۲ دقیقه·۶ ماه پیش

سکوت

پارت ۳ – اولین برخورد

آوا سعی می‌کرد به آریا فکر نکند، اما انگار نمی‌شد.

حضورش در مدرسه چیزی نبود که بتوان نادیده گرفت.

همه درباره‌اش حرف می‌زدند. بعضی‌ها از او خوششان

می‌آمد، بعضی‌ها حسادت می‌کردند، و بعضی دیگر –

مثل آوا – فقط سعی می‌کردند بفهمند چرا این پسر

ثروتمند سر از اینجا درآورده.

آن روز، زنگ تفریح، وقتی آوا برای گرفتن یک بطری آب

به سمت بوفه‌ی کوچک مدرسه رفت، متوجه شد که

آریا کمی دورتر ایستاده. نگاهش روی موبایلش بود، اما

به نظر می‌رسید که ذهنش جای دیگری است. او با

کسی حرف نمی‌زد. برعکسِ پسرهایی که معمولاً

تازه‌وارد بودند و سعی می‌کردند زودتر جا بیفتند، آریا

کاملاً بی‌تفاوت به نظر می‌رسید.

سحر که کنار آوا ایستاده بود، آهسته گفت:

– به نظرت چرا اومده اینجا؟ اصلاً شبیه آدمایی که تو

این مدرسه باشن، نیست.

آوا بدون اینکه نگاهش را از او بگیرد، شانه بالا

انداخت.

– نمی‌دونم، ولی هر چی که هست، دلیلش یه چیز عادی

نیست.

در همان لحظه، ناگهان صدایی بلند شد. یکی از پسرهای

مدرسه، امیر، که همیشه دنبال دردسر بود، عمداً تنه‌ای

به آریا زد. بطری آب از دست آریا افتاد و روی زمین

غلتید.

امیر با لحنی تمسخرآمیز گفت:

– ببخشید، آقازاده! نمی‌دونستم اینجا جای شما نیست!

چند نفر از بچه‌ها شروع به خندیدن کردند. همه منتظر

بودند ببینند آریا چه واکنشی نشان می‌دهد.

آوا ناخودآگاه نفسش را حبس کرد. برخورد آریا چه

می‌توانست باشد؟ آیا مثل یک پسر مغرور پولدار

واکنش نشان می‌داد؟ آیا دعوا راه می‌انداخت؟

اما آریا فقط نگاه کوتاهی به امیر انداخت. بدون اینکه

حرفی بزند، خم شد، بطری را برداشت، و با خونسردی

تمام از کنار او رد شد، انگار که اصلاً وجود نداشت.

امیر که انتظار چنین بی‌تفاوتی‌ای را نداشت، چهره‌اش

در هم رفت. بقیه‌ی بچه‌ها هم انگار کمی جا خورده

بودند. اما این آوا بود که بیشتر از همه تعجب کرد.

این پسر… با بقیه فرق داشت.

همین‌طور که نگاهش آریا را دنبال می‌کرد، با خود فکر

کرد:

"تو واقعاً کی هستی، آریا؟"

#سکوت

مدرسهآریاسکوت
۰
۰
سلوی فرجیان
سلوی فرجیان
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید