پارت ۲ – دنیای متفاوت
آوا هرگز فکر نمیکرد که یک روز در مدرسه، چشمش به
کسی بیفتد که انگار از دنیایی دیگر آمده.
آریا، پسری که نگاهش سرد و بیحوصله بود، اما در عین
حال یک غرور پنهان توی چشمهایش داشت.
نه مثل بقیهی پسرهای محله بود، نه مثل آنهایی که آوا
در زندگیاش دیده بود.
مدرسهی دولتیشان معمولاً جایی نبود که آدمهای مرفه
سر و کلهشان پیدا شود.
اما آریا، انگار با همه فرق داشت. لباسهای مارکدار،
مدل موهای مرتب، و طرز راه رفتنش… همه چیزش
داد میزد که به اینجا تعلق ندارد.
آوا کنار دوستش، سحر، ایستاده بود و آرام به او گفت:
– این کیه؟ تا حالا ندیده بودمش.
سحر پوزخند زد و گفت:
– تو از دنیا بیخبری، نه؟ این آریاست، تازه منتقل
شده. باباش یکی از کلهگندههای بازاره. معلوم نیست
چرا افتاده اینجا.
آوا نگاهش را دزدید و زیر لب گفت:
– احتمالاً یه دردسری درست کرده، این مدل آدمها
بیدلیل نمیان مدرسهی ما.
اما آنچه که نمیدانست، این بود که آریا خودش هم از
این انتقال ناگهانی بیخبر بود.
او یکشبه از مدرسهای لوکس، با بهترین امکانات، به
جایی پرتاب شده بود که هیچکس حتی رویاهایش هم
شبیه او نبودند.
و حالا، این دو نفر…
در یک کلاس، زیر یک سقف، و در دنیایی پر از تضاد،
قرار بود کمکم مسیرشان به هم گره بخورد.
#سکوت