پارت۳۵__رمان:«صدای سکوت» 🌙
وقتی دور شد، صدای قدمهایش محو شد. من هنوز ایستاده بودم؛ دستم میلرزید، گوشی گرم بود از قابِ دستم. گوشهی لبم خیس از عرق یا اشک بود — خودم هم نمیدانستم. نفس عمیقی کشیدم؛ هوا سرد و تیز داخلِ ریهام نشست و انگار یک بارِ سنگین از دوشم برداشته شد و در عوض، باری دیگر از مسئولیت روی دوش گذاشته شد.
قبل از اینکه راه بیفتم، دوباره صفحه را نگاه کردم؛ نقطهی قرمز کماکان روشن بود. فایل در حافظه ذخیره شده بود. قلبم به آرامشِ شکنندهای رسید؛ نه خوشی، نه ترسِ محض — فقط یک حقیقت روشن که حالا در دستِ من بود.
قدمهایم را محکمتر برداشتم، برگشتم سمت خانهی نسرین؛ هر قدم مرا به جای امنتری میرساند، اما نه به معنایِ کنار گذاشتنِ جنگ. وقتی در را باز کردم، نسرین صورتش را جلو آورد؛ نگاهِ او سریع به گوشیام افتاد. بدون حرف، دستم را گرفت و من گوشی را جلوش نشان دادم. چهرهاش بسته و آرام شد.
چای را دوباره برایمان ریخت؛ بخارِ آن مثل یک پردهی نرم کشیده شد بین ما و دنیا. من به دیوارِ کوچکِ آشپزخانه تکیه دادم، کفِ دستیام را روی گوشی گذاشتم و زیر لب گفتم: «اون حرفها رو ضبط کردم. حالا دیگه چیزی دارم که اونا ندارن.»
نسرین دستم را فشرد و فقط گفت: «خوب کردی، دخترم.»
در دلِ من، طنینِ جملهای از خودم دوباره تکرار شد: «آینده را با حقیقت میسازم، حتی اگر راهش سنگلاخ
باشد
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
باشد.»