پارت ۳۴ — رمان: «صدای سکوت»🌙
هنوز گرمِ تخت بودم که اذان صبح از دور توی گوشم پیچید. پردهی نازکِ اتاق کمی تکون خورد و یک خط نورِ سرد افتاد روی صورتم. چشمهام سنگین بود؛ سعی کردم یکلحظه دیگر بخوابم اما فکرها مثلِ مورچهها شروع کرده بودند به حرکت، یکی یکی یادآوریشان میآمد: «کامران آزاد شده»، «مواظب باش»، «مدرک را نگه دار».
دستهام را زیرِ پتو کشیدم، انگشتانم سردِ سرد بودند. پاهایم را بیرون گذاشتم؛ سرمای کفِ اتاق را زیرِ پاهام حس کردم؛ زمستانِ نازکِ دیوارها توی استخوانهام خزید.
رفتم دست و صورتم را شستم؛ آب ولرم لای موهایم زد و رنگِ خواب از صورتم پرید. بویِ صابونِ سادهای که نسرین خانم همیشه استفاده میکرد هنوز روی حوله میماند. روسریام را از روی صندلی برداشتم؛ پارچهاش خشک ولی نرم بود، وقتی گوشهاش را به صورت کشیدم، یک لحظه آرام شدم — همان حرکتی که همیشه جلوی آینه تکرار میکردم تا خودم را مرتب ببینم.
نسرین خانم از آشپزخانه آمد؛ صدای قوری، قلقلِ آب و تکهنانی که روی تخته بریده میشد. چای را توی لیوانِ سفالی ریخت و جلویم گذاشت؛ بخارِ آن روی صورتم نشست و حالتی از عادی بودن را به وجود آورد که عمیقاً بهش نیاز داشتم. نانی برداشتم؛ با دندانِ جلوییام گوشهاش را گاز زدم — مزهی سادهی پنیر و نان، مثلِ طعمی از گذشتهی امن.
مانتوی خاکستری روی شانهام را پوشیدم؛ دکمهها را یکییکی بستم و کیفِ کوچکِ چرمیام را برداشتم. دکمهی کیف را با ناخن باز کردم، گوشی را چک کردم — هنوز پیامهای قدیمی و یادداشتهایم را دیدم. نفس عمیقی کشیدم و بیرون زدم.
هوا سرد و نمناک بود؛ بوی آسفالتِ خیس و برگهای خیسِ درختان توی بینیام نشست. کوچه خلوت بود، فقط صدای یک موتور دور و یکی دو پرنده. قدمهایم حسابشده بود؛ کفشهایم صدای خفیفی روی سنگفرشهای مرطوب ایجاد میکرد. ذهنم هر چند لحظه میرفت سراغ همان صدای ضبطشده؛ همان «تهدید». هر قدم را با احتیاط بیشتری برمیداشتم، چشمهایم هر سایهای را میپاییدند.
وقتی به وسطِ کوچه رسیدم، احساس کردم انگار هوا سنگینتر شد. صدای قدمهایی پشت سرم آمد؛ اول ننشستم، سعی کردم عادی حرکت کنم اما آن صدا نزدیکتر و نزدیکتر شد. برگشتم — سایهای بلند و آشنا جلوی نورِ روشنِ کوچه ایستاده بود.
کامران بود.
چهرهاش زیرِ نورِ کمرنگِ لامپ، خشک و تهنشین شده بود؛ پیراهنِ مردانهاش کمی چینخورده، بوی تند سیگار و ادکلنِ کمکیفیت از او میآمد. چشمهایش که معمولاً بیاحساس بودند، آنروز انگار پر از قضاوت بودند. لبخندی روی لبش نشست که هیچوقت برایم گرما نداشت؛ فقط وعدهی تهدید.
«سلام، لیا.» صدای او مانند یک برگِ خشک بود که روی زمین کشیده شد.
نفسِ من فشرده شد، گلویام خشک شد. سعی کردم آرام باشم، صدایم را کنترل کنم: «چیکار دارید اینجا؟» گفتم و قدمی عقب رفتم.
او یک قدم جلو آمد، ایستاد و با همان آرامیِ نخ نما گفت: «فراموش نکن، هنوز همه چیز دست منِ. فکر کردی با چند نامه و چند آوازِ شهر، میتونی منو ببری پشتِ میلهها؟»
نزدیکتر که شد، بوی سیگارِ او توی بینیام فرو رفت؛ طعمی تلخ و دودی. انگشتانش را روی جلدِ کت کشید، بعد با آرامیِ دشمنانهای اضافه کرد: «یه کلمه دیگه حرف بزنی، تا تهش میرم. میفهمی؟»
درونِ بدنم برق زد؛ ریههایم تند میوزیدند. چشمهایش — آن نگاهِ خنکِ سابق — داشت قدرتِ تهدید را نشانم میداد. اما اینبار یادِ حرفهای سعید آمد: «اگر تهدید شدی، ضبط کن؛ هر حرکت را مدرک کن.» این جمله در گوشم تکرار شد و دستم — با لرز، ولی مصمم — به سمت کیف رفت.
گوشی را از داخلِ کیف بیرون کشیدم؛ صفحهاش سرد بود و کمی لیز، انگشتانم را روی دکمهی روشن فشار دادم؛ صفحهی کوچک نورِ کمرنگی پخش کرد. با نفسِ آرام، برنامهی ضبط را باز کردم. چشمهایش ناگهان به حرکتِ دستم دوخته شد، اما من طوری نشان دادم که فقط دارم چیزی را چک میکنم. انگشتم لای صفحه لغزید و دکمهی ضبط را فشار دادم؛ نقطهی قرمزِ کوچکی در گوشهی صفحه روشن شد.
صدای ضبطِ نرم یک تای صدای مکانیکی داد. سپس همان صدای خشنِ او — واضح، نزدیک، و تهدیدآمیز — مثلِ تیغی از گوشِ من عبور کرد:
«فکر کردی میتونی منو دور بزنی؟ هر کاری بخوام باهات میکنم. این دفعه تموم میکنم کارت رو. اگر حرف بزنی، میفهمی یعنی چی.»
صدای او همراه با صدای دورِ ماشین و تلنگِ درِ دوردست ضبط شد؛ صدای ضبط، نفسهای من را هم گرفت. صدای قلبم بلند میزد، ولی دکمه قرمز روشن ماند. او چند لحظه کوتاه مکث کرد، نگاهی به اطراف انداخت، سپس با تحقیر گفت: «برو، خیال نکن تموم شده.
میبینمت.
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
میبینمت.»