پارت ۴۰ – رمان صدای سکوت🌙
ساعتها گذشت و من همچنان در دل خیابانها قدم میزدم. خبری از کامران نشد، اما حس عجیبی داشتم که همونطور که سعید گفته بود، باید مراقب هر لحظه میبودم. همهچیز تحت کنترل نبود؛ انگار هر گامی که برداشتم، کسی بود که از دور زیر نظر داشت.
همینطور که به قدمهام نگاه میکردم، گوشیم دوباره زنگ زد. این بار شمارهای رو نمیشناختم، اما شک نداشتم که از طرف کامران یا یکی از افرادش باشه.
– لیا؟ صدای مردانهای بود، مثل همون صداهایی که همیشه تهدید میکردن.
گوشی رو به گوشم چسبوندم، قلبم تند تند میزد.
– آره، کیا هستی؟
– نترس، من فقط میخواستم بگم که مراقب باشی.
تنفسام تند شد، انگار همهچیز در حال فرو ریختن بود. صدای مرد ادامه داد:
– این بار، کامران بهت نزدیکتر از همیشهس. مراقب جایی که میری باش.
و بدون هیچ توضیح بیشتری، تماس رو قطع کرد. دهنم خشک شده بود. حس میکردم همهچیز داره به نقطهای میرسه که دیگه نمیتونم عقبنشینی کنم.
نفس عمیق کشیدم، و با دستانی لرزان دوباره به سمت خونه رفتم. این بازی تموم نمیشد، ولی هیچ راه برگشتی هم نبود. هدفم فقط یک چیز بود: ثابت کردن
حقیقت
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
حقیقت