پارت ۴۲🌙
همون شب تا صبح خوابم نبرد. بارون هنوز میبارید و صدای قطرهها رو سقف مثل ضربان قلبم تند و بیقرار بود.
گوشی کنار تختم بود، چندبار روشنش کردم، پیام از سعید نیومده بود.
ساعت نزدیک پنج صبح بود که یه صدای خفیف از بیرون اومد. مثل صدای باز شدن در حیاط. سریع بلند شدم، پرده رو کنار زدم. چیزی ندیدم جز مهِ غلیظی که همهجا رو گرفته بود.
با ترس رفتم سمت درِ اتاق نسرین. در نیمهباز بود و نور کمرنگی از توش میتابید.
آروم گفتم:
– نسرین؟ بیداری؟
صدایی نیومد. درو هل دادم…
اتاق خالی بود. فقط چراغ نفتی روشن بود و یه تیکه کاغذ روی میز افتاده بود.
کاغذو برداشتم، خط نسرین بود:
> “لیا، اگه تا صبح برنگشتم، برو سراغ سعید. اون میدونه باید چیکار کنه.”
قلبم فروریخت. سریع گوشی رو برداشتم و به سعید زنگ زدم. بعد از چند بوق جواب داد، صداش گرفته بود:
– لیا؟ چی شده؟
– نسرین نیست… یه یادداشت گذاشته، رفته بیرون… سعید من میترسم.
سعید فقط گفت:
– همونجا بمون. درو قفل کن، تا ده دقیقه دیگه میرسم.
تماس قطع شد.
رفتم پشت در و قفلش کردم، ولی هنوز صدای اون ضربهی آروم از حیاط میاومد… مثل همون شب.
نفسهام کوتاه شده بود. دستهام یخ کرده بود. نور مهتاب از پنجره افتاده بود وسط اتاق و سایهام روی دیوار لرزید.
یه صدای زمزمه از پشت پنجره اومد…
آروم، ولی واضح:
– لیا…
خون تو رگ هام یخ زد
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
خون توی رگهام یخ زد.