پارت ۴۳🌙
صدای زمزمه دوباره اومد. اینبار واضحتر. خیلی نزدیکتر از قبل.
– لیا…
به قلبم فشار اومد. تکون خوردم، دستهامو جلوی صورتم گرفتم، انگار نمیخواستم شنیده بشه.
کسی پشت پنجره بود. اینو میدونستم.
چشمای من به تاریکی خیره بود. تک تک جزئیات اطرافم واضح به نظر میرسید. حتی صدای بارون که به شیشه میخورد، انگار به یک صدای وحشتناک تبدیل شده بود.
با دقت به پنجره نزدیک شدم. پردهها هنوز کشیده بودن، ولی به سختی میتونستم یه سایهی محو رو که بیرون ایستاده بود ببینم.
چیزی از خودش نمیگفت، فقط همون صدای آهسته و پر از تهدید، در گوشم پیچیده بود:
– بیا بیرون…
دیگه نمیتونستم بیشتر از این معطل کنم. تمام تنم از ترس منقبض شده بود. گوشی رو برداشتم و شمارهی سعید رو گرفتم.
با دست لرزون، صداش توی گوشم پیچید:
– لیا؟ چه خبره؟ چی شده؟
– یکی بیرونه… من نمیدونم باید چی کار کنم، سعید… اون یکی از ماست. من صدای نفسهاش رو میشنوم، انگار میخواد وارد بشه.
سکوتی چند ثانیهای برقرار شد. بعد سعید با صدای ثابت و محکم گفت:
– درو قفل کن، حتی اگه در رو باز کردن. هیچکاری نکن، فقط صبر کن. من نزدیکم.
گوشی رو قطع کردم و به در چسبیدم. صدای نفسهای سنگین و شبیه به فریادی که پشت در میآمد، با صدای قطرات باران ترکیب شده بود.
لحظات طولانی گذشت و هیچچیزی تغییر نکرد.
در قلبم احساس میکردم که چیزی در حال نزدیک شدن به من است.
چند دقیقه بعد، صدای فریادی که به گوش رسید، از چیزی جز شکستن در نبود.
در یک لحظه در اتاق با صدای بلند از جا کنده شد
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
در یک لحظه، درب اتاق با صدای بلند از جا کنده شد.