پارت ۴۱– رمان صدای سکوت🌙
اون شب خیلی دیر به خونه رسیدم. انگار یه وزنهی سنگین روی قلبم بود که هر لحظه سنگینتر میشد. در رو باز کردم و وارد شدم، اما نسرین توی هال منتظرم بود.
– کجا بودی؟! خیلی دیر شده.
دستهام رو به هم مالیدم. خسته بودم، اما ذهنم هنوز بیدار بود. جواب دادم:
– یه کمی بیرون بودم، نگران نباش.
چشمای نسرین نگران بود، اما چیزی نگفت. خودش رفت توی آشپزخونه. من هم بیصدا به اتاقم رفتم. گوشی رو گذاشتم روی میز و شلوارم رو عوض کردم. همه چیز توی ذهنم تکرار میشد: صحبتهای سعید، تماسهای ناشناس، تهدیدهایی که از همه جا میاومد. احساس میکردم یه دایره بسته روی من بسته شده و هر لحظه ممکنه درش بسته بشه.
کمی به سقف خیره شدم. اونقدر غرق در افکارم بودم که صدای زنگ در توجهام رو جلب کرد. قلبم تند تند میزد. کسی در رو زده بود. از جا بلند شدم، احساس میکردم اتفاقی افتاده.
هنوز به در نرسیده بودم که دوباره زنگ زد. نفسام رو حبس کردم و از پشت در، صدای سعید رو شنیدم:
– لیا، منم. باز کن.
دستهام رو روی در گذاشتم و به آرامی چرخوندم. در باز شد و سعید وارد شد. چهرهاش کمی عرق کرده بود و نگران به نظر میرسید.
– هنوز خیلی چیزا مونده، باید خیلی سریع عمل کنیم.
نگاهش رو از من برداشته و به دوروبرش نگاه کرد. بعد ادامه داد:
– کامران داره همه چیز رو به هم میریزه. اگه تا فردا نرسیم به مدارک اصلی، ممکنه دیگه هیچ چیزی نشه ثابت کرد.
من فقط نگاهش میکردم. احساس کردم همهچیز از کنترل من خارج شده. حالا نه تنها باید به مدارک برسیم، بلکه باید مراقب باشیم که توی این بازی خطرناک گیر نیفتم.
– چیکار باید بکنم؟ از کجا شروع کنم؟ همهچیز داره بهم میریزه.
سعید به سمت من اومد و دستم رو گرفت.
– تو فقط خودت رو آماده کن. ما اینبار با هم پیروز میشیم.
چشماش برق میزد. به نظر میرسید هنوز یه امیدی توی دلش مونده. اما من نمیتونستم مطمئن باشم. هر لحظه ممکن بود اتفاقی بیفته که همهچیز رو خراب کنه.
وقتی سعید از خونه رفت، احساس کردم این دنیای پر از توطئه دیگه برای من جا نداره. ولی برای رسیدن به حقیقت باید تا آخرش میرفتم. حتی اگه این یعنی اینکه خودم رو توی قلب
تاریکی بندازم.
#رمان #داستان #نوسنده #زهرا_سالاری
تاریکی بندازم.