پارت ۴۶ – صدای سکوت🌙
نفسهام هنوز تند بود. حس میکردم قلبم داره از توی گلوم بیرون میزنه. تکیهم به دیوار بود، ولی زانوهام سست شده بودن.
صدای سعید دوباره از پشت در اومد:
– لیا! درو باز کن، منم… تموم شد، باز کن!
کلید هنوز توی دستم بود، لرزیدم، ولی بالاخره درو باز کردم.
سعید با چهرهای نگران وارد شد، چشمهاش پر از اضطراب بود. یه لحظه نگاهش روی صورتم موند، بعد با صدایی آهسته گفت:
– اون بود، نه؟
سرتکون دادم. گلوم خشک شده بود.
سعید بدون حرف رفت سمت پنجره، پرده رو کنار زد و بیرونو نگاه کرد.
– لعنتی رفته… ولی مطمئن باش برمیگرده.
نشستم روی لبهی تخت، دستامو تو هم قفل کردم تا نلرزن.
سعید برگشت سمتم و گفت:
– از این لحظه به بعد تنها نمیمونی.
چشماش محکم و جدی بود، ولی زیر اون جدیت یه ترس پنهون دیده میشد.
گفتم:
– اون گفت "دفعهی بعد نمیتونم کاری کنم"… یعنی چی؟
سعید آه کشید.
– یعنی فهمیده ما بهش نزدیک شدیم. اونم حالا دنبال پاک کردن ردّشه.
نور چراغ از پنجره افتاده بود روی صورتش، نیمه روشن، نیمه تاریک.
برای چند ثانیه فقط بهش نگاه کردم… اون آرامشی که ته چشمهاش بود، همون حسیه که هیچکس دیگه نداشت. حس امنیت وسط طوفان.
– لیا، از فردا باید بریم یه جای دیگه. فقط تا وقتی مدارک کامل بشن.
چیزی نگفتم، فقط سرم رو پایین انداختم و زمزمه کردم:
– باشه، فقط… نذار دوباره پیدام کنه.
سعید به سمتم اومد، خم شد و گفت:
– قول میدم، تا من زندهام کسی بهت دست نمیزنه.
برای اولین بار، یه نفس راحت کشیدم…
ولی اون حس سنگین هنوز گوشهی قلبم بود. مثل سایهای که پشت در جا مونده
بود
#رمان #داستان #نویسنده #زهرا_سالاری
بود.