
مردم اکثر نقاط دنیا معتقد بودند جادهای که از پشت خانهام میگذشت، به پایان دنیا ختم میشد.
هرگز احساسی برخاسته از کنجکاوی یا هیجان، درونم غلیان نکرده بود تا قدری تمایل داشته باشم این جادهی به قول مردم، (اسرارآمیز) را بپیمایم. برخلاف من، همه روزه ماشینهای زیادی از آن عبور میکردند و گفته میشد که باز نمیگردند. هرگز تعقیبشان نمیکردم تا بدانم چه میزان صحت دارد. حتی به این مسئله نمیاندیشیدم که تمام اینها یکجور تله بوده باشد.
من فقط شاهد ماجرا بودم. نه دخیل در آن و این، تنها نقش مورد علاقهام برای ایفا در دنیایی بود که در آن زندگی میکردم.
میگویند اینطور است که گاها مخاطب، بهتر از بازیگران قادر به لمس عمق نمایش خواهد بود. همیشه صدق نمیکند اما گهگاه، با عقل جور در میآید.
با این وجود، من حتی تمایلی به درک و لمسِ عمقِ چیزی نداشتم. برایم خوشایندتر میآمد که ندانم دنیا، کجا به پایان میرسد. چه میدانم! شاید یک روز توی خانهی خودم. شاید هم در توالت.