
بعد از اینکه اتاق برای همیشه متروک باقی ماند، در بسته نشد. میگفتند خودش اینطور میخواست. معتقد بود دری گشوده کمتر جلب توجه میکند.
آدم اغلب به کنار زدن چیزها و پی بردن و یافتن علاقمند است تا لمس آنچه که عریانیاش از فواصل دور نیز امکان پذیر است.
منکه اینطور فکر نمیکنم. به عقیده من ماهیت (در بودنِ) در است که توجهی را جلب میکند یا دفع. آدم به باز یا بسته بودن در اعتنایی ندارد در حقیقت علاقمند است به طرف دری قدم بردارد. یک در.
در، همیشه تداعی مقصد است. نوعی استعارهی زائیدهی ذهن که خواه ناخواه قدمها را به سمت خود میکشد.
(عبور) مسئلهی حائز اهمیت بعدیست. عبور با فریب رسیدن همراه است درحالیکه آدمیزاد اگر خوب بفهمد و نخواهد گول بخورد، بزرگترین بردهی چرخهی بینهایتِ نرسیدنهاست. با این حساب، هیچی جز یک بازی ذهنی نسبتا ساده با چند نقش کوچک از جمله: ایفاگر، بازیچه و ماهیت اصلی بازی، وجود ندارد.
هیچ مهم نبود که درِ همیشه گشودهی اتاق او به چه چیز منتهی میشد. درکی از (انتها یافتنِ) چیزها نداشتم. حداقل نه در آن بازهی زمانی. پس تلاش کردم...
بنا نبود به چیزی برسم با این وجود نمیتوانستم دست از ورود به تاریکی آن طرف درب گشودهی اتاق او بردارم.
عصر بود و هوا تعریف چندانی نداشت؛ نه هیچ نشان مشخصی از حیات. مقابل در ایستادم. حاضرین چندین مرتبه از تصمیم قطعیام اطمینان حاصل کردند و من، با نفسِ توی سینه چپانده و پلکهای بیحرکتم، هر مرتبه اعلام آمادگی کردم.
سه قدم ابتداییام به طرف در، همانطور که پیشتر اشاره کردم، با نوعی کششِ فاقد اراده همراه بود اما چهارمین قدم، تمام آن چیزی بود که از ادامه مسیر منصرفم کرد. دری دیگر! درست روی دیوار انتهایی اتاق مذکور و همانطور گشوده، شبیه آن قبلی.
به جهت مخالف چرخیدم اما توی تاریکی هیچی نمیدیدم. واقعا هیچی!
چیزی زیر جمجمهام داغ شده بود و یکریز طبل بازگشت مینواخت اما آنچه پیش رو بود، یک در دیگر بود و من، پیش از آنکه اقدامی جهت برگشتن انجام داده باشم، متوجه سه قدم دور از اختیار و ناگهانی رو به جلوی بعدیام شدم! انگار ساقهایم دیگر از سلولهای فرمانده مغزم پیروی نکرده و بنای سرپیچی مطلق گذاشته بودند.
حالا میانهی اتاق ایستاده بودم و درِ سومی نیز که نه پایان، بلکه آغاز چرخهی بینهایتِ نرسیدن من بود، برابر چشمم پدیدار گشت..
میگفتند نشانی از او توی اتاقش نیافتند. میگفتند همیشه به درها اشاره داشته و میگفتند توی دفترچه جیبی مخفی درون کتش، تصاویر زیادی از درهای گشوده ترسیم نموده. هر صفحه، یک در و حتی پشت صفحات نیز؛ و در پایان، سه نقطه برای اشاره به امتداد درهای گشوده، و توهم مقصدی روشن، که فریبتان میدهد و در آخر شما تا بینهایت به عبور و ورود و نرسیدن، گرفتار خواهید آمد.
میگفتند خودش نیز توی همان اتاق، ناپدید شده بوده و این، دلیل اصلی من برای شروع این اَقدامِ ناخواسته به طرف در گشودهی آن اتاق بود.