
این صبح را به نام تو سر میبُرَم. بیآنکه بدانم کیستی و چقدر نزدیکی یا که چقدر دوری. بیآنکه بدانم میخواهم دور باشی و یا نزدیک. بیآنکه بدانم میتوانی حیاتم بخشی و یا بمیرانیام.
بیآنکه از تعداد بیشمار گناهانت خبر داشته باشم، برایت دعاگویم، نه آنطور که یک خدا، آنگونه که ساحری از میان مخروبهها برای حیات نیمجان باقیماندهاش.
صدایت زدم، و زانو زدی. در آستان ورود به دنیایم، چشم گشودی و خیرهام شدی؛ تو از گردباد خاکسترِ دائما بپایِ پیشرویم آگاه بودی ولی پلک نزدی. حتی یک پلک نزدی تا مبادا ثانیهای درنگ، در غیاب نور، تاریکی پشت پردههای چشمانت، از تو بربایدم.
گفتی پرستو میشوی تا همیشه بهار باشد و من آغوشت را به تنم دوختم. تو غم بودی و من این را خوب میدانستم. از آن پس، هر کجا رفتم، تو با من بودی. هر که را در آغوش میگرفتم، هر که در آغوشم میفشرد؛ خوب میفهمید که تنها یک نفر را در آغوش نفشرده. همه! دوست، آشنا، غریبه، زن، و مرد، از آغوشِ به تنم چسبیدهات مطلع بودند.
آرام آرام که شب آمد و روز، دیگر نه. شب از پی شب، شب از پی شب، آن وقتها که تو، مثل تیغ توی گلو، ساکن و تیز شدی، و بریدیم، آرام آرام همانطور که شب از پی شب.. با خودم و درد توی گلوم، فکر کردم باید با وجودت چه کنم. که اگر بیرونت بکشم، نفسم میبرد و اگر نگاهت بدارم، برندگیات، شب از پی شب، امانم را خواهد برید.
تقلا کردم از تنم جدایت کنم. هر شب، مقداری را، اما یکی از دستهایم با یکی از دستهایت، تنم را ترک گفت. نیمی از سینهام، با سینهات رهایم نمود و دهانم، میلی به جدایی از دهان نیم گشودهی پریده رنگ و خراشیدهات نداشت که ولم کرد و تا همیشه با تو ماند.
بیاد دارم که مردنم را چگونه با جدا کردن تنت از تنم، رقم زدم. از اینکه زرهی بودی از گوشت و خون تن مبارزت، و از اینکه در این نبرد، رهایش نکردی و او را نه نبرد که از تن زدودن تو میراند؛ نفیر شادی سر کشیدی و جام مستی تهی کردی. غافل نبودم! فریاد خشنودیت، سراسر، وجودم را میآکند و تو، عزیز من، عزیز همیشه محبوب من، بیاد نداشتی که صندوق گداخته سرخ و تپندهات را توی دالانهام، دالانهای تهی از عبورم، جا گذاشتی.
حال، تماشا کنید! نه، ابتدا گوش بسپارید به نجوای اَقدام شکوهمندش که کم شبیه نیست به گامهای پادشاهی از ایالات یونان باستان. آرام آرام، شب از پی شب، بنای شکستن و سوزاندن دروازههای دنیایم را گذاشته و درشکهها میراند، از چپ و از راست، در پی صندوق گداختهی سرخ و تپندهاش، ازیرا که آن شئ زشت و آهنین، تنها مهر صحت بر سلحشوری او را به سینه حامل است.
من اما، پیش از آنکه او به دالان نهایی گامی بنهد، خواهم رفت و صندوق خونین او را نیز، به یغما خواهم برد، تا باشد قصهای شود به گوش کودکان بیقرار که خواب از آنان روی برگردانیده و همچو من، تا به ابد، رفته است.