ویرگول
ورودثبت نام
سای‌مان
سای‌مانزندانی ابدی تراژدی.
سای‌مان
سای‌مان
خواندن ۳ دقیقه·۱۸ روز پیش

معشوق من: کلاغ / اپیزود دو

نگاهش نکردم؛ شاید بخاطر اینکه حدس میزدم یکی از دخترهای ترشیده فامیل باشد و از مراسم خاکسپاری تا پارک، تعقیبم کرده بلکم بتواند از اندوه حاصله‌ی این روز کذایی به نفع خودش و ساختن امشب‌ش استفاده کند. (از همان توهمات عاشقانه‌ی نامعقولی که مثل جیرجیرک‌های مزاحم دور سرم آواز می‌خواندند و هرگز صحت‌شان به اثبات نمی‌رسید ولی من که کاری به این حرف‌ها نداشتم.)

بماند که مادر پیرم معتقد بود داغی احوالاتم به عدم وجود زن‌ها توی زندگی‌ام بازمی‌گردد و من هر بار با شنیدن این مواعظ بظاهر اصلاح‌گرایانه، از تهِ ته‌ترین انتهای وجودم صدای خنده برمی‌خاست.

زن سیاهپوش چیزی نگفت فقط دست کرد توی کیف کوچک روی شانه‌اش و پاکت سیگاری درآورد. انگشت به دهان، از نخ سیگار میان انگشتانش که به سمتم گرفته آغاز نموده و بعد.. بندها، سپس استخوان‌های بیرون زده‌ی پشت دست، رگ‌های آبی منشعب، آستین گیپوری که بازوان باریک و پیچ‌خورده‌اش را سخت پوشانده بود گویی از پیکری تراشیده از سنگی قیمتی حفاظت می‌کند، و چین محسوس سر شانه‌های تیز و نهایتا گردن بی‌نهایت سفید و بلندش را، چونان خواندن کتابی به زبان بیگانه که هیچ از آن سرم نمیشد اما نیرویی برآمده از بزاغ خشک و ناخوشایند ته زبانم، مجابم میکرد ادامه دهم؛ طی نمودم. از پائین به بالا. بله، از این پائین_جایی که من بودم، به بالا_آن بالای سیاه و نکبتی که او بود. لکه‌ی جوهری پاشیده به سینه‌ی آسمان تهی از ابر اما کبودِ آن روز کذایی.

صورتش را خوب بیاد ندارم. می‌دانم پریده رنگ و بیمارگونه بود. اما فقط همین دو صفت پریده رنگ و بیمارگونه، برای بازگویی ماجرای آن روز، کفایت می‌کند.

سیگار را گرفتم. حواسم بود که مشتاق و هیجان‌زده جلوه ندهم؛ گرچه به هیچ وجه مشتاق و هیجان‌زده نبودم. گذاشتمش میان لب‌هایم و تکاپو جهتِ یافتنِ فندک توی جیب‌های کتم، سپس شلوار شق و رقم، گرهی عمیق میان دو ابرویم انداخت. ولی تلاقیِ کامیابی در رسیدن به فندک و ناپدید شدن زن، ابر سیاه ابهام بالای سرم را دود کرد برد هوا.

زن سیاهپوش دیگر نبود. رفته بود یا هر چه، خب به درک! سیگار را آتش نموده و تن درمانده‌ام را با قدرت هر چه تمام‌تر حواله‌ی نیمکت علیل پارک مرکزی کردم.

پک اول، پک دوم و پک سوم را که زدم، بله. داستان عاشقانه‌ام با نقطه‌ی عطف شروع می‌شود یا نمی‌شود؟.. گور بابای هر چه اصول کلاسیک است را ببرند!

خلاصه...

پک سوم و خروج با تأخیرش از حفره‌های روی صورتم همانا و نزول کلاغی به سیاهیِ شب‌هایم (پس از عبور از دهه دوم حیات تحمیلی‌م)، از بالای درخت سرو مرتفعی به این پائین، همانا.

خوب در خاطرم نمانده چه می‌گفت اما قطع به یقین حرف‌هایی می‌زد که من سر تا تهش را می‌فهمیدم، بدون نیاز به یادگیری زبان کلاغ‌ها. بعدش بنا را گذاشت بر سئوال پرسیدن. محترم و معقول بود. می‌دانست چطور کنجکاوی کند ولی از خطی هم تجاوز ننماید. فکرش را بکنید! پیش از نشستن بر لبه‌ی پشتی نیمکت، با وقاری مثال نزدنی اجازه خواست!!!

نمیشد بگویم که مسحور وقار، حرکات و البته ظاهر بی‌نظیرش نشده بودم. (موردی که توی خلقیات و سرشتم کم پیش می‌آمد. یعنی بطور کل، یکبار پیش آمده بود. آن‌هم یقینا در اوقات عدم هوشیاری.)

ساعتی گذشت، شاید هم چند ساعت. اطمینان دارم آن کلاغ از قوایی برخوردار بود که می‌توانست زمان را میان چنگال‌های تیز سیاه و بلندش اسیر کند.

پیش از آنکه اراده کنم و بپرسم طریقه ارتباط با انسان‌ها را از کجا آموختی، با نگاهی سراسر آکنده از ابهام و سردرگمی سئوال کرد طریقه ارتباط با کلاغ‌ها را از کجا آموخته‌ام؟! سر و دهان و جمجمه‌ام خشک و واژگون توی هوا گیج می‌خورد که معترف شدم پرسشی مشابه، متقابلا در ذهنم شکل گرفته است و او، منقاری باز و بسته کرد بی‌آنکه صوتی خارج کند و گفت شاید هر دوی ما از پاسخ این پرسش آگاهیم بهمین خاطر همزمان در پرسش‌دان سرمان، ساخته و پرداخته‌ایم‌اش. کنجکاوی‌ام با شنیدن این استدلال غریب، برطرف نشد؛ ولی گذاشتم معلق بماند بلکم ساعاتی بعد، خود به خود خلأش پر شود.

ابزوردیسمداستان کوتاهکلاغداستان
۱۵
۰
سای‌مان
سای‌مان
زندانی ابدی تراژدی.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید