
دکتر گفت بزودی چشمهایم خواهند افتاد. گفت آنقدر ضعیف شدهاند که توانایی حمل و درک تصاویر را نداشته باشند و همینطور اشکها. روی احساسات، بخصوص اشکها تأکید کرد.
«توی چشم بر هم زدنی خواهند افتاد.» عین حرفی بود که زد.
پرسیدم چطور میشود راه درمانی پیدا کنم. با تأسف سر تکان داد و گفت راه درمانی وجود ندارد، تنها میشود توصیه کرد که دیگر هرگز اشک نریزی. هیچ احساسی! تا نیمه از روی صندلی بلند شدم و با وحشت پرسیدم:«هیچ احساسی؟!»
جمله را با تفاوت یک نقطه در پایان، به خودم برگرداند.
شروعِ سقوطِ چیزها در من، بابت سنگینی و حمل مستمرشان از این نقطه آغاز نمیشود. من پاها، دستها و بدنم را از دست داده بودم و هنوز راه میرفتم یا دست میزدم. درواقع هرگز به چگونگی حمل یک مداد و آشفتگی دستانم پس از گذر زمانی نسبتا طولانی فکر نمیکردم اما فرسودگی، آغاز شده بود؛ درست از جایی که همگی از آن بیخبر بودیم: حملِ مستمرِ چیزها.
حقیقتِ اینکه هر روز چیزهایی داشت تا لازم باشد دولا شوم، آنها را بردارم، سپس کمر راست کنم و به حرکت ادامه دهم؛ هر چند کُند و هر چند بیهودهتر از گذشته، طوریکه میدانستم داشتم شبیهِ یکجور چهارپای وسط صحرا میشدم... و باری که نمیدیدمش اما اجبارِ حمل مستمرِ آن بنابر وظیفه، عادت، یا یا یا.. درماندهام کرده بود؛ اگرچه که هیچکس جز خودم قادر به فهم این نوع از درماندگی نبود چون شکل فیزیکیِ مشخص و ملموسی از آنچه توسط دستها، پاها و بدنم حمل میشد؛ در دسترس قرار نداشت.
پروندهام را ورق زد و نوک خودکار توی دستش با سرعتی مشخص، رفت تو و آمد بیرون.
«ظاهرا فقط همینا برات مونده، و مغزت االبته. میشه امیدوار بود؛ چون چشمها قادر به بازسازیان، اگر که درست به کار برده بشن. توضیحش سخته ولی ما میتونیم از نو شروع کنیم. تو اینطور...»
حرفهای امیدبخش دکتر، موجب شد از شوقِ امید بهبودی اشک بریزم.
یادم نیست کجا، اما گمان میکنم از کسی شنیده بودم که (امید) همیشه هم کارساز نیست.
آخرینها، حالا روی زمین افتاده بودند..
دیگر چیزی نمیدیدم ولی صدای عصبانی و کلافهی دکتر را میشنیدم که معترضانه برای نظافت هر چه سریعترِ کف اتاق، فریاد میکشید.
چیزهای زیادی بود که حمل میکردم. هر روز. و حمل مستمر چیزها، یک روز، یک روزِ نه خیلی دور، سقوط چهارپا را رقم خواهد زد.