ویرگول
ورودثبت نام
ایناز فکری
ایناز فکریخیانت باران دل کویر را خشک کرد
ایناز فکری
ایناز فکری
خواندن ۶ دقیقه·۸ روز پیش

گیلدای شاه

پارت 4

گیلدا

همسر خان_ خب هرچی تو دلته بری بیرون هرچی احساس غریبی نکن منم جای مادرت دخترم

چشمام رو بستم شاید دیگه نتونم مثل الان کسی رو واسه درد و دل داشته باشم

من_ میدونید خانم من جایی فهمیدم فقط خودمو دارم که از کسایی آسیب دیدم

که فکر میکردم قراره بیشتر از بقیه هوامو داشته باشن من از کارای پدرم اسیب دیدم همیشه تو فکر و خیالم قهرمان من بود اما الان میدونم همش سوتفاهم بچگانه بوده میدونم قراره عذاب بکشم چون رعیت زاده خون بسم میدونم همش تقصیر پدرم بوده اما من از هیچ چیز خبر نداشتم از وقتی چشام رو باز کردم فهمیدم مادر ندارم چون پاقدمم شوم بوده

از وقتی یادمه سر مزرعه کار کردم چون پدرم نمیتونست سرپا بمونه

حالا از این به بعد باید تن به ..........

بقیه حرفم رو نگفتم همسر خان لبخندی به من زد

همسر خان _عزیزِ من منم یه روزا و شبایی داشتم که ازشدت غم و غصه، پوکیدم، داغون شدم،اشك ريختم.. اصن فکرمیکردم که دیگه نمیتونم سرپا وایسم اما گذشت!

با تموم سختيا وغصه ها میگذره!

خدا جای شب و روز رو عوض میکنه که بهت بگه هیچ حالی دائمی نیست

غصشو نخوریا..

هروقت دیدی خیلی سخت گذشته و ناامید ترینی به خودت بگو به موميرسه ولی پاره نمیشه، خدا داره میبینه! شاید خیلی سخت بود و من با هر کدوم از این غم و غصه ها یه بار مُردم و زنده شدم؛ ولی مطمئنم بعدش این منی که متولد شد، قوی تر از تموم ترس ها، نگرانی ها و غم و غصه ها شده! منم یه موقع جای تو بودم ولی قول میدم خدا اخر بنده بی گناهش رو بد نمیکنه حالا بلند شو باهم بریم پایین عاقد منتظره عروس خانم

لباس سفید و بلندم رو زیر دستم جمع کردم

موهای فر خرماییم از کاملا نمایان بود و فقط تور نازکی روش انداخته شده بود

.

.

.

اون شب هم مثل بقیه شب ها گذشت با یه فرق اونم این بود که اون شب جشن و سرور بود جشن و سروری که گویا برای عروس و داماد گرفتن ولی در اصل هیچ عروس و دامادی وجود نداشت چون اتحادی بینشون نبود

اون شب فهمیدم من فقط یه وظیفه دارم اونم وارث اوردن به این عمارت بود اما نه هر وارثی این عمارت به وارث پسر نیاز داشت

اون شب شرعی و عرفی زن خان زاده شده بودم

کاری به کارم نداشت صبح میرفت شب دیر وقت میومد مگه کسی میتونست بهش چیزی بگه؟

برای شام سر میز نشسته بودیم همه بودن بجز شاهسون

خان_ گیلدا شوهر کجاست؟

من_ مثل همیشه خان شهره

خان _ دیگه حدشو گذشته عباسسس

با صدای بلند خان عباس تند خودشو رسوند

عباس_ امر بفرما خان

خان_ شاهسون اومد خبرم کن

بعد شام هم نیومد نمیدونم چرا اما دلم شور میزد نفس عمیقی کشیدم

مثل سرباز ها جلو در ورودی باغ عمارت کشیک میدادم

عسل به سمتم اومد

عسل_ سرما میخوری گیلدا نمیبینی بارون میاره

من_ دلم شور میزنه براش چیکار کنم

ناخوداگاه گریم گرفت

عسل_ ای بابا ایشالا که چیزی نشده چرا گریه میکنی دختر

صدای بوق ماشین ها پی در پی اومد

عسل_ بیا اومد

ماشین رو داخل باغ عمارت اورد به محض اینکه پیاده شد سمتش رفتم

من_ خان زا......

با سوزش یک طرف صورتم حرفم بند اومد

شاهسون_ این چه وضعیه هان؟ اومدی بیرون که چیکار؟

عسل کنارم اومد و دستمو گرفت

عسل_ بریم گیلدا جان بیا سرما میخوری

دلم سوخت جواب من این نبود

وارد اتاق شدم عسل در رو بست و رفت نمیدونم چرا اما دلم بخاطر رفتار شاهسون

در با شدت باز شد و عسل هراسان اومد تو

عسل_ دستم به دامنت بیا شاهسون رو نجات بده خان دیوونه شده گیلدا

بدون هیچ سوالی به سمت باغ دوییدم

دست خان شلاق بود و شاهسون دست بسته دو زانو روی زمین نشسته بود بارون شدت گرفته بود

ذهنم به ماجرا تعریف شده جمیله رفت نه نباید یه خون دیگه ریخته بشه

خان_ خودسر شدی هان ؟ مرد شدی دست رو زن بلند میکنی؟ مرد شدی حرمت خونه و خانواده رو فراموش کردی هان؟

دستشو بالا برد برد تا شاهسون رو با شلاق توی دستش بزنه که خودمو جلوی شاهسون انداختم و بغلش کردم این حرکتم مصادف شد با پیچش دردی وحشتناک توی کمرم

راوی

شاهسون جلوی در قدم میزد نگران اون دختر داخل اتاق بود که چند دقیقه از درد به خودش می پیچید

پشیمون بود

پشیمون بود چون داشت نامردی میکرد

پشیمون بود چون در ازای سیلی که به صورت سفید و بلوریش زده بود اون دختر بخاطر اینکه ظربه ای بهش نخوره از خودش گذشت

خان ناراحت بود از اینکه برای دومین بار دست رو زن بلند کرده بود دست رو جسم نحیف

طبیب از اتاق بیرون اومد

شاهسون هراسان به سمتش رفت

شاهسون_ چی شد خوبه؟

طبیب _ جای نگرانی نیست خان زاده فقط نیاز به مراقبت داره

شاهسون

ارمان_ خب با من کاری نداری؟

من_ نه چیزی شده با این عجله کجا؟

ارمان_ امروز به عسل قول داده بودم ببرمش پیش مادر و پدرش یکم دیر تر برسم فاتحم خوندس

من_ برو من هستم خوش بگذره

ارمان_ قربونت داداش فعلا

با رفتن ارمان دوباره یاد حرف های ارش افتادم

( ارش_ نمیدونم دیشب که برای بررسی وضعیت خاتون رفتم عمارت فهمیدم مهران میخواد بیاد

من_ دیوونه شدی خان میزاره اون خیانت کار بیاد عمارت

ارش_ شک نکن یه کاسه ای زیر نیم کاسست وگرنه هیچ موقعه پاشو نمیذاشت عمارت

من_ خدا به خیر کنه )

خبری از نیلوفر نبود معلوم نیست کجا غیبش زده مثل قبل زیاد علاقه ای خاصی به دیدنش نداشتم

اما دیدن یه نفر دیگه رو ثانیه شماری میکردم

گیلدا حتی اسمش باعث میشه دلم براش تنگ بشه هیچ وقت دلم مثل وقتی که به گوشش سیلی زدم جیگرمو اتیش نزد

اون شب با اون موهای نیمه باز بیرون بود منتظر من بود نمیدونم عاشقش شدم یا همش توهمه اما هرچیه میدونم دلمو به ضعف میاره

کارای باقی مونده انجام میدادم

ساعت دوازده شب شده بود خسته تر از همیشه بلند شدم

بعد یه یه ساعت تازه به عمارت رسیدم مش ابراهیم در رو باز کرد

اولین چیزی که باعث شد تعجب کنم ماشین غریبه ای بود که گوشه باغ توجهم رو جلب میکرد پیاده شدم

من_ مش ابراهیم اون لنه هور واسه کیه

مش ابراهیم _ اقا خودتون بفهمید بهتر از اینه من بگم ببخشید شرمنده اقا

من_ دشمنت شرمنده

از پله ها بالا رفتم

همینکه وارد شدم چشمم به قیافه نحسش افتاد خدا لعنت کنه روز رو که این حیون به دنیا اومده با همون قیافه بد ریختش به من نگاه میکرد

بلند شد

مهران_ درود به برادر عزیزم اخه عادم زن میگیره و به برادرش نمیگه

من_ اینجا په غلطی میکنی؟

مهران_ ای بابا برادر جان کینه شتری به دل داریا

بدون توجه بهش از پله ها بالا رفتم

تنها کسی که نیاز داشتم ببینمش گیلدا بود

در رو اروم باز کردم اما خبری از گیلدا نبود این موقع شب کجاست این دختر

کلافه رو تخت نشستم

نه اینطوری نمیشه اصلا عمارت چرا ساکته

بلند شدم و سمت اتاق مامان رفتم

صدای خنده هاشون اتاق رو گرفته بود در زدم و باصدای بفرمایید در رو باز کردم

من_ سلام

مامان_ به به شیر پسر خسته نباشی

من_ قربانت

چشمم به گیلدا لباس سبز پر از گلش افتاد چقدر دلبر تر شده بود

عسل_ خوردیش

من_ زنمه به تو چه

عسل_ متاسفم برات

من_ من میرم اتاقم این کثیف چرا اومده

مامان_ هرچی با شه اونم برادرته ولکن

لبخندی به مهربونیش زدم همین که خواستم برم صدای گیلدا هم اومد

گیلدا_ منم با اجازه برم

مامان_ هر طور راحتی عزیزم

گیلدا هم از اتاق خارج شد

من_ ببینم تو انقدر خوشگل بودی رو نمیکردی

درد دلشب
۱
۰
ایناز فکری
ایناز فکری
خیانت باران دل کویر را خشک کرد
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید