
پارت 6
گیلدا
همون طبیب بود خودش بود
طبیب_ بدو دیره
من_ کجا میریم
طبیب_ سوال نپرس دیره
سوار موتور شدیم سمت درمانگاه برد
وارد درمانگاه که شدیم در رو قفل کرد
طبیب_ نیاز نیست بترسی من ارشم دوست شاهسون
من_ من گناهی نداشتم بخدا اون گفت شاهسون تصادف کرده من رو صدا کرد
طبیب_ درست مثل گوهر اگه نرسیده بودم الان تو هم قربانی تجاوزش میشدی
من_ نمیشه بریم عمارت
طبیب_ حتی الان دیگه نمیتونی بری روستا چه برسه عمارت
من_ چرا؟
طبیب_ ماجراش طولانیه
صدای کوبیده شدن در میومد
طبیب معلوم بود ترسیده
طبیب _ بیا اینجا زود باش
وارد یه اتاق شدم که پر از صندلی بود پشتش قایم شدم
طبیب رو من و صندلی ها ملافه سفید کشید
طبیب_ صدات رو در نیار وگرنه سنگسارت میکنن
در رو باز کرد که صدای شاهسون به گوشم پیچید
شاهسون_ ارش کو کجاست
پس اسم طبیب ارش بوده
ارش_ گیلدا بیا بیرون
بلند شدم و در اتاق رو باز کردم شاهسون باعجله سمتم اومد و بغلم کرد
شاهسون_ کاری که نکرد باهات ؟ ها گیلدا؟
بغض گلوم رو گرفته بود فقط سرم رو به علامت نه تکون دادم
ارش_ برین دیگه وگرنه یه بار دیگه ماجرا ازاد رو تجربه کنیم ولی یه سوال چجوری اومدی اینجا شاهسون؟
شاهسون _ قبل از اینکه خان بفهمه پیاده اومدم
ارش_ بدویین زود باشین این کیلد رو بیا با خودت باشه برو همون خونه همیشگی
هم دیگر رو بغل کردن
دست شاهسون رو محکم گرفتم
تاریکی شب صدای زوزه گرگ ها خیسی لباس های زیر بارون همشون نشونه بدبختی بود بدبختی که مسببش معلوم بود نه باعثش
شاهسون_ میتونی بیای؟
من_ کجاییم؟
شاهسون _ نمیدونم گیلدا نمیدونم
توی جنگل گم شده بودیم صدای پشت سرمون باعث شد خشک بزنیم
_ کجا؟
شاهسون_ چی میخوای ؟
مهران_ ای بابا من کارم هنوز تموم نشده که اخه اصلا من به درک خان با این دختر کار داره من دیگه سگ کیم به گفته خان نه بگم
شاهسون_ گمشو اشغال نه من ازادم نه این دختر گوهر ماه بی رحم میدونی اون دختر چطوری جون میداد زیر اون درد ها
مهران_ راست میگی گیلدا تو مثل گوهر نیست میدونی فرق بینشون چیه ؟ من قبل مرگ گوهر تجاوز کرده بودم ولی این مارمولک زرنگه
با این حرف شاهسون سمت مهران حمله کرد
صدای قطره های بارون باعث میشد فریاد های شاهسون و مهران گم بشه
من_ میام میام باهات ولکن شاهسون رو نامرد ولکن
شاهسون روی زمین دراز کش مونده بود
مهران_ نترس بیهوشه ولی بهت قل میدم صبح برای سنگسارت میاد خیالت تخت
اشک هام پی در پی روی گونه هام سرازیر میشدن
پیاده به سمت قتلگاهم میرفتم
مهران_ عباس بنداز اینو زیر زمین یالا به خان هم بگو فردا سنگسار رو اماده کنن
عباس_ خان دستور فرموده بودن اگه پیداش کردیم دست و پا بسته کنار سنگسارش بمونه
مهران_ هر کاری میخوای بکن
دستمو بستن و به سمت مرکز ده بردنم
احساس سردی خاک بارون خورده رو میشه حس کرد میشد بارون رو با قطره های تند رو حس کرد که مثل شلاق به تنم میخورد درست روبه روی قبری که برام کنده بودن نشستم
اینجا دیگه اخرش بود
اخر عمر با ذلت من چیزی نمونده بود این شب کذایی صبح بشه و من دیگه فردا شب رو زیر خاک باشم
کسی که جای سنگسارم رو اماده می کرد بیل رو گذاشت زمین
_ فرار کن
من_ چی؟
_ فرار کن هرچقدر فکر میکنم میبینم این ده به دومین مرگ دختر معصوم نیاز نداره
من_ من فرار کنم پس خان تو رو......
_ نگران من نباش
اومد و طناب رو از دستم باز کرد
پا به فرار گذاشتم صدای دویدنم روی خاک به نم نشسته باعث میشد فضای اروم جنگل رو به هم بریزه الان فقط باید به دنبال شاهسونم برم
هر چقدر نگاه میکردم خبری از مرد من نبود یعنی اونم منو ول کرد
حق داشت از وقتی پامو توی عمارت گذاشتم همش بد شانسی
اشک هام از سرنوشت تلخم پی در پی می ریختن
برای چی فرار کنم ؟ انگیزه ای واسه زندگی ندارم که فرار کنم
_ عاشقتم