
گاهی چیزی از درون برمیخیزد که نه نام دارد و نه شکلِ ثابت. فقط میآید؛ مثل زمزمهای که از لایههای پنهانترِ آگاهی عبور کرده باشد. آنچه در این اثر جاریست، نه احساس است و نه روایت—بیشتر شبیه ردّ عبوریست که خودش را در سکوت ثبت کرده. انگار لحظهای کوتاه، پردهی میان «دیدن» و «فهمیدن» کنار رفته و آنچه باقی مانده، تنها سایهی حقیقتیست که نمیخواهد کامل آشکار شود.
هر نشانه، از جایی متفاوت برخاسته؛ از حافظهای که نیمهخاموش مانده، از زخمی که دیگر درد ندارد اما هنوز حضور دارد، از نوری که فقط یکبار افتاده و دیگر تکرار نشده. اینجا معنا خطی نیست؛ لایهلایه است. چیزی که در نگاه اول ساده مینماید، در عمق خودش هزار مسیر دارد—مسیرهایی که فقط کسی میبیند که بلد است مکث کند.
تیرگیها نه تهدیدند و نه اندوه؛ بیشتر شبیه فشارهاییاند که سالها در سکوت انباشته شده و حالا فقط ردّشان روی سطح مانده. این اثر، دعوت به فهمیدن نیست؛ دعوت به «دیدنِ دوباره» است. دیدنی که از بیرون شروع نمیشود، از درون آغاز میشود—جایی که هر سقوط، معنای خودش را دارد و هر لرزش، نشانهی چیزیست که هنوز زنده است.