
تم یا مضمون فیلم دلیجان stagecoach ۱۹۳۹ مضمون سفر است. سفر بین دو شهر در آمریکای قرن نوزدهم. سفر جا به جایی در مکان است و هم مثل اکثر سفرهای سینمایی امری معنوی.
دلیجان ۹ مسافر دارد و یکی هم که نوزادی است در مهمانخانه ای بین راه اضافه میشود. مسافرها در نوع خود عجیبند اما هنر فیلمسازی فورد نمیگذارد بیننده متوجه این ترکیب عجیب بشود.
دالاس زن بدکاره ای که به درخواست عدهای زنان شهر اخراج شده. دکتر بون دائم الخمر که او هم تقریبا از شهر رانده شده. یک مشروب فروش دوره گرد پیکاک. قمار باز و آدمکشی حرفه ای هتفیلد، بانکداری فراری گتوود و خود جان وین یا رینگو، کلانتر و یک کالسکه چی مکزیکی.
شخصیت ها را میتوان به دو گروه تقسیم کرد.
آنها که از زوال رو به کمال میروند؛ دالاس، دکتر بون، رینگو کید
و آنها که از کمال رو به زوال میروند؛ خانم مالوری، گتوود هتفیلد
منتها بین اینها نقش جان وین اهمیت زیادی دارد. او ذهن توسعه یافته تری نسبت به بقیه دارد.
در گروه اول دالاس به واسطه شغلش کمترین منزلت اجتماعی را دارد. دکتر بون از سال های اوجش فاصله گرفته و فقط به شرابخواری فکر میکند. رینگو کید سالم و سرحال است اما تحت تعقیب قانون است. در واقع در طول سفر رینگو در بازداشت کلانتر به سر میبرد.
اگزیستانسیالیسم بر این اصل بنا شده که وجود مقدم بر ماهیت است. یعنی هستی انسان بر آنچه ماهیت او را تشکیل میدهد مقدم است. انسان با تصمیم ها و انتخاب ها و احساس مسئولیت ساخته میشود و ماهیتش امری از قبل تعیین شده نیست.
فیلم اثبات همین مدعاست. دالاس که از دید بقیه زنی است بدکاره و کمترین موقعیت در گروه را دارداز طریق ذهن توسعه یافته رینگو کید که گرچه خود هم ظاهرا فاقد منزلت است ولی ذهنی توسعه یافته دارد از زوال رو به کمال میرود و وجودش بر ماهیتش مقدم میشود. و در ادامه سفر با کمک رینگو و دکتر بون در مسیر درست قرار میگیرد.
خانم مالوری که زن موجهی است موضعش نسبت به دالاس تغییر میکند و تعدیل میشود. هتفیلد باطن پلیدش آشکار میشود و گتوود بانکدار هم که در تمام سفر با نخوت و تکبر با دیگران برخورد میکند در شهر مقصد به عنوان اختلاسگر بازداشت میشود.
این مفهوم اگزیستانسیال فیلم دلیجان است. اما خود فیلم ادای روشنفکرانه ندارد و نمادین نیست. یعنی شخصیت ها خودشان هستند و تفسیر پذیر نیستند و نیازی ندارند. اما جان فورد با یک تمثیل زیبا فلسفه شهودی و اگزیستانسیالیسم فیلم را بیان میکند.
در مهمانخانه محقری در منزلگاه دوم خانم مالوری که تا آن زمان هیچ نشانه ای از بارداری ندارد ناگهان بر زمین میافتد و سپس با کمک دکتر بون و دالاس نوزادی به دنیا میآورد. جان فورد بدون آنکه در دام نمادگرایی بیافتد با تمثیل زیبایی از تولد مسیح فلسفه فیلم را بیان میکند. نوزادی که به دنیا میآید مثالی است از انسانی که وجودش مقدم بر ماهیت است و چه بسا که او نیز مانند مسیح پیام آور رستگاری و رهایی انسان بشود.