چرا در بعضی داستان های هدایت معنای زندگی گم میشود و تلاش خواننده برای رسیدن به درک بهتری از زندگی از طریق این داستان ها بیهوده است.
داستان داوود گوژپشت را در نظر بگیرید.
داستان درباره جوان معلولی است که با نقصی در ستون فقرات به دنیا آمده. با همین نقص مادرزاد بزرگ شده و به واسطه آن در تمام زندگی یا مورد تحقیر قرار گرفته یا ترحم دیگران را برانگیخته یا اگر به ندرت کورسوی امیدی در زندگیش روشن شده همچون برقی کوتاه بلافاصله خاموش شده و جای خود را به دنیای تاریک ناامیدی داده است.
در کودکی اسکلت معیوبش به او اجازه لذت بردن از تفریح کودکانه و بازی و ورزش در مدرسه را نداده. وقتی دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته و به جوانی رسیده مایه تمسخر اهل محله بوده و انگشت نمای خلق. و بعد که مثل هر جوانی تمنای یافتن همسری داشته با یک جمله که "مگر مرد قحط است که زن قوزی بشوم" از جانب دختر رانده شده است.
این سرگذشت داوود گوژپشت است. جوان گمنامی که هدایت او را از اعماق جامعه بیرون کشیده و در داستان کوتاهی زندگیش را جاودانه کرده است.
صادق هدایت ناتورالیست است. منتقدان میگویند انسان در این مکتب ادبی تکیه گاهی جز غرایز، امیال، طبیعت خداداد یا مادرزاد و سرنوشت کور ندارد. با اینکه ناتورالیست ها رسالت انسان دوستانه ای دارند اما یک جای کارشان حسابی میلنگد.
آنها یک اشتباه تعیین کننده در فهم انسان دارند. اینکه انسان خاص، یعنی یک فرد، در اینجا همان جوان معلولی که در یکی از محلات ورامین قدیم، زندگی میکند و احتمالا نام واقعیش هم داوود است و چه بسا در واقعیت هم با همین لقب شناخته میشده داوود گوژپشت یا داوود قوزی را انتخاب کرده و از او یک تیپ یا شخصیت داستانی ساخته.
این تاکید بیش از حد روی انسان خاص که خود ناتورالیست ها آن را واقع گرایی مینامند باعث میشود که آنها جریان عام زندگی و مسائل اصلی زمانه را از یاد ببرند. بحث نپرداختن به این موارد جزئی نیست موضوع تاکید بیش از حد بر آنها و نادیده گرفتن مهمترین مسائل زمانه است. همان زمانه ای که امثال داوود گوژ پشت در آن زندگی میکردند و با آن مسائل درگیر بوده اند...