بین داستان های هدایت سه داستان از بقیه جالب تر است:
"دون ژوان کرج" که فکر میکنم بهترین داستان هدایت است
"تجلی"
و یکی هم "داوود گوژ پشت"
البته این سومی داستان کوتاهی است خیلی خلاصه ولی طرح جالبی دارد
داوود جوان گوژ پشتی است که از ابتدای زندگی بواسطه این نقص جسمانی مورد تحقیر و تمسخر دیگران قرار گرفته یکی دو باری به خواستگاری هم میرود از جمله دختری به نام زیبنده که قبول نمیکنند و میگوید مگر مرد قحط است که زن قوزی بشوم یک غروبی که داوود از شهر بیرون میرود و در کنار جوی آبی مینشیند میبیند آن نزدیکی زنی نشسته زن همان زیبنده است داوود را با هوشنگ معشوق اش اشتباه میگیرد چند کلمه ای هم بین آنها رد و بدل میشود
همین داستان داوود گوژپشت همین است
چرا زیباست برای همین طرح ساده و پر معنا
پایان بندی داستان خیلی جالب و غافلگیر کننده است
اما این هم یک داستان ناتورالیستی است مبتنی بر سه ویژگی همیشگی این داستان ها
محیط
وارثت
غریره جنسی
داوود به دلیل دلگیری از مردم و محله به گوشه دوری پناه میبرد زیبنده به دلیل غریره جنسی به آنجا آمده و حالا همدیگر را اتفاقی دیده اند
در داستان های هدایت آدمی حقیر است غریزه و وراثت و معلولیت انسان را مثل قفس در خود گرفته اند
ضمنا اینگونه داستان ها در واقع داستان کامل نیستند شاید بتوان آنها را یک مثال نامید دیده اید مردم در دورهمی ها گاهی مثالی میزنند مثلا میگویند
این بنده خدا داوودگوژپشت رفت خواستگاری زیبنده دختر فلانی...
حالا با توجه به اینکه فرد دیگری که آنجا نشسته کدام یک از کلمات داوود گوژپشت یا خواستگاری...معنایی در ذهنش تداعی کند مثال دیگری میزند...
پزشکی را میشناسم که آدم های گوژپشت را درمان میکند...
بیمه خدمات درمانی خیلی از بیماری ها را پوشش نمیدهد...
اینها داستان و ادبیات نیستند بر اساس اصل تداعی معانی گفته میشوند برای همین بعضی معتقدند هدایت یک نویسنده نیست یا نویسنده خوبی نیست ولی همین عامیانه بودن روایت آنها را جذاب میکند ریشه در فولکلور و هنر ساده دارند