تا بوده همین بوده. قصه از این قرار است که ما وقتی کسی یا کسانی را میبینیم که در هر زمینه از ما کمتر میدانند، از ما کمتر بلد هستند و از ما کمتر به نظر میآیند، تبدیل به آن علامه مغزمان میشویم و به هر شکلی نشان میدهیم که بالاتر هستیم. از طرفی زمانی که این حس را داریم همیشه حق با ماست؛ چه در خیابان هنگام رانندگی و چه در حرف زدن. مثلا پدر من به واسطه کارش طی سالها کشورهای زیادی رفته است و همین باعث میشود در هر بحث با هر شخص خودش را بالاتر ببیند. من پوست خوبی دارم و چند سال است به مقدار کافی آب میخورم و روغن و کرم میزنم و دهه بیست سالگی را میگذرانم اما هرجا بحث رسیدگی به پوست میشود باد به غبغب میاندازم و حس میکنم همهچیدان هستم. یک استادی که برای کارآموزی در بخش روابط عمومی نمایشگاه کتاب در کنارش بودم وقتی ازم پرسید چقدر کتاب ایرانی خواندی گفتم چندین رمان خارجی و کلیدر جناب محمود دولت آبادی جلد اول و دوم، همین که شنید گفت نه! باید از عباس معروفی و جلال آل احمد و سیمین دانشور و ... بخوانی؛ کلی اسم ردیف کرد و دست آخر گفت باید خیلی کتاب ایرانی بخوانی اصلا رمان خارجی را بگذار کنار! انگار نه انگار که من کلی راه دارم و همان رمان ها همگی مربوط به روانشناسی و رشد فردی بودند. احساس میکنم شرایط بقیه را نمیبینیم و درک لازم را نداریم. به نظر ما تمام انسان ها یک جای کارشان میلنگد و لازم است که حتما روی چیزی که ما میگوییم کار کنند. انگار ما ادم ها از اینکه بهتر نباشیم میترسیم و هرکسی دنبال جایی است که خودش را بالاتر ببیند.