ویرگول
ورودثبت نام
بی نقاب
بی نقابآنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
بی نقاب
بی نقاب
خواندن ۳ دقیقه·۸ روز پیش

ترامپ زندگی من!

.

از ترامپ بیزارم، نه به خاطر دشمنی‌اش با ایران، بالاخره دشمن همیشه و همه‌جا بوده و هست. شاید این بدیهی‌ترین روند طبیعت باشد. یکی از افتخارات مامانم این است که مدعی‌ست هیچ دشمنی ندارد. نه تنها دشمن، بلکه ادعا دارد هیچکس از دست او ناراحت و رنجیده نیست. و این را طوری مفتخرانه بیان می‌کند که گویی جایزه‌ی نوبل دریافت نموده است. دلم می‌خواهد به او بگویم: «خبر نداری که فرزندت، پاره‌ی تنت، چقدرررررر از تو ناراحت و دلگیر است.»

داشتم از ترامپ می‌گفتم. درواقع من از شدت پررویی، وقاحت و خودشیفتگی‌اش بیزارم. مرا به یاد پدرم می‌اندازد. البته که پدر بی‌نوای من انگشت کوچک او هم حساب نمی‌شود، اما او هم یک خودشیفته‌ی از خود راضی‌ست. پدرم بیشترین ضربه‌ها و آسیب‌ها را در زندگی به ما زده است. اما عجیب است که خشم زیادی را نسبت به او حس نمی‌کنم. لااقل در مقایسه با مادر بی‌آزارم، به مراتب خشم کمتری به او دارم.

پدرم به شدت صمیمیت هراس و عاطفه گریز است. اصلا گویی از اینکه به او نزدیک شویم وحشت دارد. همیشه تشنه‌ی صمیمیت با او بوده‌ام. اما این را به خوبی فهمیده‌ام که هرچه بکوشم به او نزدیک شوم و توجهش را به خودم جلب نمایم، او بیش از پیش از من فاصله می‌گیرد و مرا از خود می‌راند. چون او از روابط عاطفی وحشت دارد!

بیچاره مادرم که به شدت شخصیت توجه طلب و وابسته‌ای دارد، سال‌ها در کنار پدرم ذره ذره آب شد و سوخت. پدرم هر بلایی که می‌توانست، بر سر مادرم آورد. از خیانت و کتک بگیر تا اعتیاد و غیره. مادرم هم عمری دست و پا می‌زد تا توجه و محبت پدر را از آن خود کند ولی نتیجه‌ی عکس می‌داد. پدر روز به روز از او متتفرتر و دورتر می‌شد.

کم کم جای خوابشان هم جدا شد، سپس محل زندگی‌شان. بابا به طبقه‌ی بالا رفت و مادر در طبقه‌‌ی پایین. ظهر به ظهر سر سفره‌ی ناهار یکدیگر را می‌دیدند، آنهم یا در سکوت می‌گذشت یا در گیر دادن‌های بابا و تحقیر کردن‌هایش. این سال‌های آخر بابا حتی به صورت مامان هم نگاه نمی‌کرد. چون از او متنفر بود.

حتما مادر هم در شکل‌گیری این تنفر نقش داشت، چون او یک آدم به شدت توجه طلب و بازیگری است. همه چیزش را فدای توجه و محبت دیگران می‌کند. اما به نظر من درخت این تنفر در وجود بابا ریشه داشت. بابا ذاتا آدم ناپذیرایی است که از صمیمیت و محبت هراس دارد و آدم‌های امن را قربانی می‌کند.

البته چند سالی‌ست که این کارد و پنیر، از هم جدا شده‌اند و ما نفس آسوده‌ای می‌کشیم. لابد تصور می‌کنی مادرم تقاضای طلاق کرد؟ خیر، بابا با وقاحت تمام و بدون اطلاع قبلی، مادرم را طلاق داد. درست مثل ترامپ!

عحیب‌تر اینکه مادرم پس از سال‌ها هنوز دوست دارد به آن زندگی خفت باری که هیچکدام از حقوقش در آن ادا نمی‌شد و همواره مورد حمله‌ی تحقیر و سرکوب پدر قرار می‌گرفت، بازگردد. این حد از ذلت پذیری مادرم، حالم را به هم می‌زند. اما خب دلم هم برایش می‌سوزد.

حالم از احساس دلسوزی به هم می‌خورد چون این حس، عمریست زندگی را در مقابل دیدگانم، تیره و سیاه کرده است. چون از دل سوزاندن برای آدم‌های زندگی‌ام خسته‌ام. پس کِی تماشای بدبختی‌های رنگارنگشان تمام می‌شود؟

ترامپزندگیدلنوشتهپدرخودشیفته
۶
۰
بی نقاب
بی نقاب
آنچه را نمی‌توان گفت، می‌توان نوشت...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید