هیچ میدانی چرا حساب "بینقاب" را افتتاح نمودم؟
چون از خودم نبودن خستهام. خستهتر از آنکه تصورش را بکنی. سنگینی این نقاب لامصب که عمری مجبور بودهام به دوش بکشم، از حد تحملم خارج شده است. گاهی دلم میخواهد همهی این نقابها را به دیوار بکوبم و خرد و خاکشیرشان کنم. و خودم باشم. خودِ خودِ خودم.
اما میترسم. من از طرد شدن، تنها ماندن، دوست داشته نشدن، وحشت عجیب و غریبی دارم. میتوانم به جرئت بگویم "طرد شدن" مخوفترین هیولای زندگیام است که هِیمنهی آن مجبورم کرده است به نقاب زدن، به خودم نبودن.
گاهی که بیش از اندازه تحت فشار این نقابها قرار میگیرم، با خودم میاندیشم که زجر تحمل این نقابهای رنگارنگ بیشتر است؟ یا درد تنها ماندن؟ و در آن لحظه مطمئن میشوم که رنج حمل این نقابهای لعنتی، به مراتب آسانتر از درد طاقت فرسای طرد شدن است.
میدانم همهی اینها ریشه در کودکیِ سراسر عذاب من دارد. من آنقدر کوچک و ضعیف ماندهام که توانایی مقابله با این هیولای لندههور را ندارم. به خدا که ندارم.
هربار از سمت یکی از عزیزانم ذرهای طرد میشوم، دنیا در مقابل دیدگانم تیره و تار میگردد و وحشتی بی حد و اندازه به حنجرهام چنگ میاندازد. و من برای فرار از این هیولای بیرحم و عظیم الجثه، نمازی را میخوانم که دوستش ندارم، حجابی را برگزیدهام که از آن بیزارم و مجبور به رفتارهایی هستم که اصلا نمیخواهمشان.
من دلم میخواهد آزادانه هر لباسی را که دوست دارم بپوشم، با همه ارتباط بگیرم، بگویم، بخندم، قهقهه بزنم. با پسرخالههایم، پسرعموها، شوهر عمهها... اما چوبی بالای سر من است که به محض اینکه ذرهای از چهارچوب خشکش فراتر میروم، سرکوبم میکند و هزار برچسب ترسناک بر روی من میچسباند. و من از ترس قضاوتهای او لباسهایی را میپوشم که دوستشان ندارم، با مردهای فامیلم حرف نمیزنم، نمیخندم، نماز میخوانم، روزه میگیرم و مسلمانم.
من مومن به دینی هستم که هیچ قبولش ندارم. من ظاهری دارم که دوستش ندارم. من رفتاری دارم که مخالف با من است. من خودم نیستم. سراسر نقاب و ماسک و تظاهرم. برای اینکه قضاوت نشوم، طرد نشوم و تنها نمانم. و فقط خدا میداند که چه رنجی میکشم.
فنری از جنس اصالت، آنچنان در من فشرده و خفه شده است که میترسم از روزگاری که رها شده و به ناکجاآباد پرتابم کند!